سایت ما (سایت ۴) روی ارتفاعات قرار داشت. هواپیما داشت به سمت عراق میرفت و طبق برنامه سیستم هاگ، بازهم این موشک باید از بالا روی سر هواپیما فرود میآمد. دقیقا به همین دلیل اسمش هاگ به معنی عقاب است.
حس میکردم هواپیما از دست من فرار کرده است. با دقت به صدای موتور هواپیمای عراقی گوش میدادم که ناگهان صدای آنتن رادار با صدای هواپیمای دیگری قاتى شد. دیگر کاری از دست من برنمیآمد. حتی نمیتوانستم روی رادار پیدایش کنم. در همین لحظات چند نفر از پرسنل داخل آمدند و پرسیدند میگ را زدی یا نه؟ نمیتوانستم جواب قطعی بدهم. سعی میکردم از طریق «هدست» صدای انفجار را بشنوم.
اصل مطلب و اتفاق بزرگ اما بعدازاین است. در این هول و هراس بودیم که آن هواپیما از دستمان فرار کرده یا نه که رادار مادر کرج به هر دلیلی که من نمیدانم چه بود، گفت هرچه در هوا میبینید بزنید.
من با دیدن هواپیمای جدید (که از قبل صدایش در رادار شنیده شده بود) سر رادارم را چرخاندم سمت هواپیما. همه نفرات آماده درگیری بودند. بهسرعت ضامن آزاد شد و موشک را شلیک کردم. گردوخاک به آسمان رفت. پس از شلیک موشک، تازه صدای موتور هواپیما را در گوشیام شنیدم. تیم صدا با صدای هواپیمای قبلی فرق داشت. صدای این هواپیما به من میگفت که من جت نیستم.
من صدای جت را خوب میشناختم. همه این اتفاقات در کمتر از دو دقیقه افتاده بود. بعد از شلیک موشک، هفت هشت فاکتور از ذهنم عبور کرد. عاملش هم صدای متفاوت موتور هواپیما بود. متوجه شدم که صدایی که میشنوم، صدای موتور ملخی یک هواپیما است که به سمت ورامین فرار میکند. اگر این جنگنده عراقی بود، نباید به سمت ورامین میرفت، بلکه باید بهسرعت سمت عراق برمیگشت. دیگر اینکه سرعت هواپیما روی رادار ۴۵۰ کیلومتر در ساعت بود. درحالیکه هواپیماهای دشمن زیر هزار کیلومتر حرکت نمیکردند. فاکتور بعدی اینکه درشتی هدف در صفحه رادار برایم عجیب به نظر رسید. یک میگ عراقی نمیتوانست تا این حد بزرگ و حجیم باشد.
فقط در یک لحظه فکری به ذهنم رسید و اینکه شاید این «توپولف» باشد. من تا آن زمان توپولوف ندیده بودم و حتی صدایش را از رادار نشنیده بودم. فقط میدانستم که یک هواپیمای ملخی است. با خودم کلنجار میرفتم و به صفحه رادار خیره شدم؛ درمانده و متاثر بودم و نمیدانستم باید چه کنم. فرصتی هم نبود.
بچهها در حال تکبیر فرستادن بودند که قرار است بهزودی دومین هواپیمای عراقی را هم بزنیم. من به لحظهای فکر میکردم که هواپیما منهدم میشود. ناگهان فریاد زدم: «این هواپیمای C130 خودمان است» هیچکس در آن شلوغی و فریادها صدای مرا نشنید. دوباره فریاد زدم: «به خدا قسم این هواپیمای C130 خودمان است. میخواهم موشک را دیستروی (خودکشی) کنم»
این فریاد من همه را ساکت کرد. کافی بود دکمه دیستروی کودینگ را فشار دهم تا موشک در آسمان خودکشی کند. بازهم فریاد زدم: «کاری بکنید. این هواپیما خودی است» زمان کم بود و کسی جرات نداشت حتی حرف بزند. دستم روی دکمه شکستن لاک و خودکشی بود و میخواستم بزنم. من داد میزدم این هواپیما مسافربری است، زن و بچه ما در هواپیما هستند، موشک الان به هدف میخورد. کسی حرف نمیزد. همه نگاه میکردند.
فقط با خودم تخمین زدم که موشک هنوز نرسیده و هواپیما را باید نجات دهم. یک افسر در اتاق عملیات بود که به گمانم اسمش ستوان رحمت بود یا شاید ستوان حجاریان؛ یادم نیست دقیق. یادم است او گفت که از «قاسم مقدم» چند دقیقه پیش شنیده یک هواپیمای C130 را دیده که سمت تهران میآید.
دستم روی دکمه بود. وقتی حرفش را شنیدم با اطمینان دکمه را زدم. موشک در هوا منفجر شد. هنگام انفجار موشک، قارچی از دود در هوا مشاهده میشود. بچههای پرسنل سایت ۴ که بیرون بودند دوان دوان آمدند و پرسیدند: «محمد زدی یا نه؟» گفتم: «دیستروی کردم» گفتند با کدام دستور چنین غلطی کردی؟» گفتم: «به تشخیص خودم»
همین مکالمات بین افسران رادار مادر و افسر BCC رد و بدل شد. آنها هم داد و بیداد میکردند که چه کسی دستور داد؟ در آن شرایط بحرانی، میشنیدم که میگفتند «مچ یک خائن را گرفتیم»
بدون آنکه بفهمم به دژبانی سایت ۴ دستور دادند که این آدم حق بیرون رفتن ندارد؛ یعنی من غیررسمی بازداشت شده بودم اما خبر هم نداشتم. آن هواپیما هم دیگر از برد ما خارج شده بود و امکان لاک دوباره وجود نداشت. تصمیم من در چهل یا پنجاه ثانیه اتفاق افتاد.
درمانده و با اعصاب آشفته به اتاق خودم آمدم تا چند لحظه استراحت کنم. رفتوآمدهای مشکوکی هم به اتاق ما شروع شد که من را نگران میکرد. فضای مناسبی هم در کشور نبود. آن زمان خرابکاری منافقان (مجاهدین خلق) فضای ناامنی در کشور درست کرده بود. به همین دلیل کم کم داشتم حتی به کار خودم هم شک میکردم.