📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد
قسمت هفتم:
"ها"، رفته رفته افسرده شد. اگر فردا هم پنیر آنجا نباشد، چه؟ او تمام نقشه های آینده اش را بر اساس این پنیر پی ریزی کرده بود.
آدم کوچولوها نمی توانستند باور کنند که این اتفاق رخ داده است.
نه!
هیچ کس به آنها هشدار نداده بود. این درست نبود. قرار هم نبود اوضاع چنین باشد.
"هم" و "ها" آن شب گرسنه و مایوس به خانه بازگشتند. اما قبل از این که آنجا را ترک کنند، "ها" روی دیوار نوشت:
🖍 هرچه پنیرتان برای شما مهمتر باشد، در حفظ آن بیشتر تلاش می کنید.
روز بعد، "هم" و "ها" خانه های خود را ترک کردند و به ایستگاه پنیر "پ" بازگشتند. هنوز انتظار داشتند به نحوی پنیرشان را پیدا کنند.
وضعیت تغییر نکرده بود، پنیری دیگر آنجا نبود.
آدم کوچولوها نمی دانستند چه باید بکنند. "هم" و "ها" آنجا بی حرکت همچون دو مجسمه ایستاده بودند.
"ها" چشمهایش را محکم بست و گوش هایش را با دست گرفت. فقط می خواست ارتباط خود را با بیرون قطع کند.
نمی خواست بفهمد که ذخیره پنیر به تدریج کم شده، بلکه عقیده داشت که پنیر به طور ناگهانی برداشته شده است.
"هم" موقعیت را بیشتر تجزیه و تحلیل کرد و عاقبت مغز پیچیده و نظام تصمیم گیری اش موقتاً از کار افتاد. با قاطعیت پرسید:
چرا با من این کار را کردند؟ واقعاً اینجا چه اتفاقی افتاده؟
سرانجام چشمهایش را باز و به اطراف نگاه کرد و گفت:
راستی! اسنیف و اسکری کجا هستند؟....
🆔 @Sobhan_Institutes