طنز تلخ: پیامی از آینده
شعری ازسعیدی سیرجانی
خـبـر داری ای شیخ دانا که مـن
خـــدا ناشنـاسم خـدا نـاشنــاس
نه سربسته گویم دراین ره سخـن
نـه از چـوبِ تکفیـر دارم هــراس
زدم چـون قـدم ازعـدم در وجـود
خـدایـت بــرم اعتبـاری نداشـت
خـــدای تو ننگیـن وآلوده بـــود
پـرستیدنـش افتخـاری نـداشــت
خـدائـی بدیـنـسان اسـیـرنـیــاز
که بر طاعت چونتوئی بسته چشم
خــدائی کـه بـهـر دو رکعت نماز
گرآید به رحم و گر آید به خشـــم
خــدائی که جـز در زبـان عــرب
بــه دیـگـر زبـانـی نـفهمـد کـلام
خــدائی که نـاگـه شود در غضب
بسوزد به کین خرمن خاص و عـام
خــدائی چنان خودسر وبـلهـوس
کـه قهرش کـنـد بـیـگـناهان تباه
بـه پـاداش خشنودی یک مگـس
زدوزخ رهـانـد تنـــی پــرگنـــاه
خـدائی کـه بـا شـهپـر جبـرئیل
کنــد شهــری آبـــاد را زیر و رو
خـدائی کـه در کـام دریای نیـل
بــرد لشکــر بـی کـرانــــی فـرو
خــدائی کـه بی مـزد مدح و ثنا
نگـردد به کـار کســی چـاره ساز
خدا نیسـت بـیـچاره، ور نه چـرا
بـه مـدح و ثنـای تو دارد نیــــاز
خدایتو گه رام و گه سرکشاست
چو دیوی که اش باید افسون کنند
دل او به «دلالبازی» خوش است
وگرنه «شفاعتگران» چون کننــد؟
خدای تو با وصـف غلمان و حور
دل بنـدهگـان را بــه دســت آورد
به مکر و فریب و به تهدید و زور
بـه زیـر نگیـن هـرچـه هست آورد
خـدای تــو مانند خـان مغـول
«بهتهدید چـون برکشد تیغ حکـم»
زتهـدیـد آن کـارفـرمـای کـل
«بـهمـاننـد کرٌوبیـان صـم و بکـم»
چو دریای قهرش درآید به موج
نـدانـد گنــه کـاره از بــــیگنـاه
بـه دوزخ درون افـکند فوج فوج
مسلمـان و کــافـر، سپیـد و سیاه
خــدای تــو انــدر حصـار ریـا
نهـان گشته کـز کس نبینـد گزنـد
کسی دم زند گر به چون و چرا
بـه تکفیــر گـردد چـماقش بـلنـد
خــدای تـو با خیـل کــرٌوبیان
بـه عـرش انـدرون بزمکــی ساخته
چو شاهی که ازکار خلق جهان
بـه کـــار حـرمخـانــه پــرداختـه
نهان گشته درخلـوتی تـو به تو
بـه درگــاه او جــز تـرا راه نیست
توئـی مـحـرم او کـه ازکــار او
کسی در جهان جـز تو آگاه نیست
تو زاهد بـدینسان خـدائی بـناز
کـه مخلوق طبع کج اندیش تست
اسیــر نیـاز است و پـابـست آز
خـدائی چنین لایــق ریش تسـت!
نهپنهان نه سربسته گویم سخن
خـدا نیست این جانـور، اژدهاست
مرنج ازمن ای شیخ دانا که من
خـدا ناشناسم اگر «این» خداست!
Comments
Be the first to add a comment