سالها بعد اوستاد به رحمت ایزدی پیوست. او را شبی به خواب دیدم، قیافه‌اش شباهت عجیبی به رابین ویلیامز در فیلم انجمن شاعران مرده یافته بود و کیبوردی عظیم به دست گرفته بود و به نبرد با گوشی تلفن همراه غول‌آسای زشت رویی می‌رفت. چهرۀ گوشی صفحه‌ای بود اینستاگرامی که میلیون‌ها فالوئر از آن بیرون می‌ریخت و مدام ویدئوهای تبلیغاتی و آموزشی‌نما از خود به در می‌کرد. از اوستاد پرسیدم: «ای ناخدا! ناخدای من این چه حالت است؟» دوباره آن اخم معروف بر چهره‌اش نشست و به سان سربازی دست از جان شسته فریاد کشید: «ای دانشجو! این چه وضعشه؟ اینا کین؟ از کجا اومدن؟ چرا اینطوری حرف می‌زنند؟ اینا چیه دارن می‌گن؟» حیرت زده از تغییر لحن اوستاد از خواب پریدم. یادم آمد که سالهاست دیگر حرفه‌ای به نام روانشناسی و مشاوره در ایران وجود ندارد. همچون داغدیده‌ای از گزند فراق التیام نیافته سخت گریستم. نیمه شب بود و یک دفعه صدای رسیدن پیامکی در گوشی‌ام پیچید: دعوت به حضور در شامورتا (شبکۀ محبوب مجازی عصر من) بود.
#روانشناس_ناامن
#روانشناس_امن؟
#خبرگی_در_رواندرمانی؟
#رواندرمانگر_ممتاز؟

Comments

Be the first to add a comment