گذشته بدون جزئیات تبدیل می شود به روایت هایی یک سره سیاه و یا سفید. جزئیات حذف می شوند و یک امر کلی می ماند که یا سیاه است و یا سفید. به ندرت آدمی پیدا می شود که گذشته را با جزئیات روایت کند. بیان جزئیات یعنی در تقابل قرار گرفتن با دوگانه سیاه و سفید، یعنی گفتن چندتا دروغ وسط این دوگانه سازی. ما عاشق کلی سازی هستیم و این کلی سازی ها فقط با قربانی کردن امر جزئی صورت می گیرد. جزئی های قبلی حذف می شوند تا امر کلی ساخته شود و جزئی های بعدی حذف می شوند تا امر کلی بقا پیدا کند. ما قاتل هستیم. قاتل جزئی ها و به حکومت رساندن کلی.
کلی ها قاتل و یا جزئی های مقتول؟
دیالکتیکی میان جزئی و کلی
شاید یکی از عوامل تغییر
ضرب المثل حذف جزئی و ایجاد کلی
قوانین هم همینطور
تقابل میان این دو
گویی بدون این نبرد پیشرفتی هم در کار نخواهد بود
کوله پشتی پر از امر کلی و جاده ای پر از امر جزئی در جنگلی سیاه با انتهایی نا معلوم
بت شکن بت ساز
این وسط چیزی از بین می رود
چیزی که گویی هیچوقت نبوده و هیچگاه هم نخواهد بود ولی همیشه تمنای بودنش بوده است
من میان میلیاردها آدم
تو میان میلیاردها آدم
تنها
شبیه زنی که با قیچی تمام موهای خود را به ناشیانه ترین حالت ممکن کوتاه کرده است
شبیه به کسی که تمام بدنش را تیغ زده است
گویی می خواهد چیزی از او خارج شود به سبک گذشتگانش
و یا شاید می خواهد که چیزی وارد شود
راهی گشوده شود
انسان یک عنکبوت است
تار می بافد
خانه می سازد
هر تار یک ارتباط و یک معنی
بدون تار عنکبوت سقوط می کند
معنی ای وجود نخواهد داشت
مردم عاشق تارهاییشان می شوند
گاهی هم عاشق تار ساختن
نمی توانند پاره شدن تارهایشان را ببینند
بعضی ها هم تار می سازند
تار هم می فروشند
همین ساختن و فروختن، تار ارتباطی و معنای زندگی آن هاست
اما فیلسوف؟
فیلسوف مهمان است
رهگذر است
پاپتی است
درویش است
باد است
راه خود را می رود
یک جا مسیرش با شما یکی می شود
و یک جا مسیرش با دشمن شما
اهل هیچ فرقه و گروهی نیست
خرقه ای به تن ندارد
لخت مادر زاد است
سهل و ممتنع است
ساده با تشدید روی دال است
با شما میخورد ولی همسفره شما نیست، با شما لباس میپوشد ولی همرنگ شما نیست. جسمش اسیر است ولی روحش آزاد است
می داند که اسیر است
خودش را می بیند
می بیند که بدنش چگونه زندگی می کند
از بالا
از بعدی دیگر
مثل روحی که از بدن بیرون آمده است
نظاره گر است
جسمش را پرت کرده است
شکنجه بدهند
عذابش کنند
او می خندد
سرش پایین است
دستش می لرزد
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️