■بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم، که نه اسمش خاطرم است نه قیافهاش؛ امّا حرفش هیچ وقت از یادم نمیرود.
□میگفت: زندگی مثلِ یک کلاف کامواست! از دستت که دَر برود، میشود کلافِ سردرگم، گَرِه میخورد، میپیچد به هم، گَرِهگَرِه میشود.
●بعد باید صبوری کنی، گَرِه را به وقتش با حوصله وا کنی؛ زیاد که کَلَنجار بروی، گَرِه بزرگتر میشود، کورتر میشود؛ یک جایی دیگر کاری نمیشود کرد، باید سر و تهِ کلاف را برید، یک گَرِه ظریفِ کوچک زد.
○بعد آن گَرِه را توی بافتنی یک جوری قایم کرد، محو کرد؛ یک جوری که معلوم نشود.
■یادت باشد گَرِههایِ تویِ کلاف همان دلخوریهایِ کوچک و بزرگند؛ همان کینههایِ چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تَهِش را برید؛ زندگی به بَندی بَند است به نام "حُرمَت" که اگر آن بَند پاره شود، کار زندگی تمام است.... 🖊️سیمین بهبهانی