‍ محسن روح‌الامینی ۲۵ ساله و دانشجوی مهندسی کامپیوتر دانشگاه تهران بود، ۱۸ تیر سال ۱۳۸۸ توسط لباس شخصی‌ها بازداشت شد.
محسن از همان اول در پلیس پیشگیری پیکرش زخمی و لباسهایش پاره‌پاره بود، مأموران در هنگام بازداشتش حسابی کتکش زده بودند،
‏به دستور سعید مرتضوی روانه بازداشتگاه کهریزک شد، وقتی به آنجا رسید باید تمام وسیله‌ها را به افسر نگهبان محمدیان تحویل می‌داد.
محسن عینکی بود و وقتی بهش گفتند عینکش رو باید تحویل بده‌، محسن اولش اعتراض کرد که چشمانم خوب نمی‌بیند ولی افسر نگهبان به صحبت‌های محسن توجهی نکرد و با او برخورد فیزیکی کرد و چندین ضربه با لوله پی وی سی به محسن زد.
محسن هم بخاطر اینکه بیشتر کتک نخورد مجبور شد عینکش را تحویل بدهد.
محسن مانند دیگر بازداشتی‌ها در زیر آفتاب سوزان کهریزک شکنجه میشد.
بخاطر اینکه کمبود جا بود محسن هر شب سر پا می‌خوابید تا جای خواب به دیگران برسه.
یک روز بعضی از بچه‌ها از شدت درد شکنجه‌های هر روز ، کمبود جا می‌گفتند،
بچه ها حسابی کم آورده بودن، در همان لحظه محسن خطاب به کسانی که احساس پشیمانی می‌کردند« گفت ؛ بچه‌ها بیشتر ما بخاطر هدفمان اینجا هستیم و باید تا آخر راهی که انتخاب کردیم بایستیم،چرا آنقدر زود خودتان را می‌بازید و زود تسلیم می‌شوید ، قوی باشید.»
محسن حتی وقتی خودش حالش وخیم بود، همیشه هوای بقیه رو داشت وقتی تب میکردند،لباسشان را در می‌آورد و آنها را باد میزد.
روز چهاردم به دستور سرهنگ کمیجانی میخواستند موهای زندانیان رو از ته بزنند، خیلی ها اعتراض کردند،پسر جوانی هم التماس میکرد و میگفت چند روز دیگه عروسیمه، موهایم را نزنید.
محسن در زمان بازداشت موهای بلند و زیبایی داشت، وقتی میخواستند موهایش را بزنند گفت: شاید بتونین موهامو بزنین اما نمیتونین عقیده ام رو عوض کنین.
روز آخر وقتی قرار بود از کهریزک به زندان اوین منتقل شوند محسن بخاطر عفونت های شدیدی که داشت در حیاط روی آسفالت داغ دراز کشیده بود و حالش خیلی وخیم بود.
«استوار گنج بخش» با شلاق چرمی شروع کرد به پشت محسن زدن که بلند شو فیلم بازی نکن، ضربه به قدری شدید بود که محسن مجبور شد با آن حالش بلند شود.
محسن رو به اوین انتقال دادند.
محسن خیلی حالش بد بود و به شدت تشنه، هرچقدر درخواست آب کرد به آنها آب ندادند‌. وقتی که از اتوبوس پیاده شد به شدت بالا آورد و حالش وخیم و وخیم تر شد.
رئيس زندان خواست او را به کهریزک پس بفرستد، ولی محسن در حیاط اوین از شدت شکنجه بر زمین افتاد و جانش را فدای وطن کرد.
و پدر بیشرف و بی وجدانش با خون این جانباخته میهن به چه پست و مقامی دست پیدا کرد و همینطور مادرش !

@PN_KFP

Comments

Be the first to add a comment