«بگو»

اگر که برگشتی
بمن سری بزن
ای کولی

نمی خواهم از آن
سپیده و از آن ستاره یمانی
چیزی بپرسم
نمی خواهم از آن شهیدان
که بر قله ها نقش خون را نهادند
چیزی بگویی
نمی خواهم ای کولی چشم بادامی من
چیزی بگویی نه از ستاره یمانی
نه از ستاره فضایی
نمی خواهم از خط دستم
چیزی بگویی
به خطی که گم شد
نه خطی که دنباله اش
عمر من بود
نمی خواهم از کینه
چیزی بگویی

نه از خنجری عاشقانه
نه از چاقویی صادقانه
که بر گرده من فرو رفت
نه از شوکرانی که بر جام من ته نشست
و من را به زهر هلاهل کشاند

به من بازگو راه آزادگی

«نصرت رحمانی»

@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment