عشق به سان نبوّت،
وقت خواب، ناگهان به سراغم می‌آید،
روی پیشانیم هلالی درخشان و یک جفت کبوتر رسم می‌کند،

می‌گوید: حرف بزن، اشک از چشمانم جاری می‌شود و توان سخن گفتن ندارم،

می‌گوید: درد بکش
جواب می‌دهم:
آیا در سینه‌ی چیزی جز استخوان مانده است؟
می‌گوید: بیاموز
پاسخ می‌دهم:
سرور و دستگیر من
پنجاه سال است در حال تلاش برای صرف فعل عشق هستم.
اما در تمام درس‌هایم رفوزه شدم.

نه در جنگ پیروز شدم،
نه در صلح

#نزار_قبانی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@nezar_asheghaneha

Comments

Be the first to add a comment