ماجرای سرطان دختر شهید سرلشکر مسعود منفرد نیاکی
خواهرم مژگان متولد سال ۱۳۴۴ بود. پاییز سال ۵۹ که متوجه شدیم مبتلا به سرطان استخوان است، ۱۵ سال بیشتر نداشت. بیماریاش با شروع جنگ مصادف شد و با شعلهور شدن آن پیشرفت کرد. فروردین سال ۶۰ او را برای ادامه درمان به انگلستان اعزام کردیم. بیستم همین ماه پدرم به خواست خودش از فرماندهی لشکر ۸۸ زاهدان به فرماندهی لشکر ۹۲ زرهی اهواز منتقل شد و به میدان جنگ رفت. نتوانست همراه مژگان به لندن برود و داییمان همراهیاش کرد. سه هفته بعد مشخص شد از دست پزشکان انگلیسی هم کاری ساخته نیست. مژگان به ایران برگشت تا دم آخری پیش خانوادهاش باشد. ابتدا در بیمارستان ۵۰۱ ارتش بستری شد و سپس به بیمارستان طالقانی منتقلش کردند. بابا همه این مدت در منطقه جنگی بود. گاهی اگر فرصتی پیش میآمد، شبانه به تهران میآمد و دو ساعت با مژگان در بیمارستان ملاقات میکرد و دوباره برمیگشت، اما از ۱۵ روز مانده به فوت خواهرم، دیگر نتوانست بیاید. عملیات پشت عملیات در جبههها رخ میداد و سرهنگ نیاکی درگیر آنها بود. حتی چند روز قبل از فوت خواهرم که مادرمان تلگراف زد «مسعود خودت را به تهران برسان دکترها امیدی به زنده ماندن مژگان ندارند» پدر روی تپههای اللهاکبر این تلگراف را دریافت کرد و در جواب نوشت: «همسر عزیزم میدانی که نمیتوانم سربازانم را که، چون فرزندانم میدانمشان در این بحبوحه جنگ و لحظات پرخطر جبهه تنها بگذارم. به تو ایمان دارم که در کنار فرزندانمان از هیچ کاری فروگذار نخواهی کرد.» پدر وقتی توانست به خانه برگردد که ۴۰ روز از فوت دخترش میگذشت.
ابراهیم فرزند ارشد شهید منفرد نیاکی
اداره اسناد، مدارک، انتشارات و کتابخانه موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
@hdmlib