و آنگاه، ترسویانی که ما بودیم.
عاشق نجوای شامگاه،
خانهها،
جادههای حاشیهٔ رود،
روشنیهای سرخ و لکهلکهٔ جاهایی که هست،
اندوه فرونشسته و ناگفتهٔ ما-
دستهامان را میپیچیدیم و
از قید زندگی رها میکردیم و
خاموش بودیم،
اما خون در قلبهامان میجهید،
نه دیگر شیرینیای بود
نه دیگر چشمپوشیدن از جادهٔ حاشیهٔ رود-
نه دیگر مبتلا بودیم،
و آموختیم که تنها باشیم و زندگی کنیم.
چزاره پاوزه
محمد مختاری
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing