امروز سلام عید غدیر بود. به محض ورود به کاخ گلستان شاهنشاه با عصبانیت به من فرمودند: این که گفته ای باید به عَمّان آشپز مخصوص من برود، بسیار کار نامناسبی است. همان غذای ملک حسین چه عیبی دارد؟ اگر این قدر به آنها اعتماد نکنیم، پس چرا به آن جا مسافرت می کنیم؟ من خونسردی خود را چون جلوی اشخاص دیگر بود حفظ کردم، ولی وقتی در اتاق سر در تنها شدیم، عرض کردم شاهنشاه با ملک حسین قابل قیاس نیستند. این چه فرمایشی است که می فرمایید؟ شما الآن از ایران گذشته یک وزنۀ دنیایی هستید. مگر برای رئیس جمهور آمریکا در منزل ما تمام این احتیاط ها را نمی کردند؟ مدتی بحث کردیم، قدری شاهنشاه نرم شدند، بعد فکر کردم علت این امریۀ امروز چه بود. به این نتیجه رسیدم که دیشب که مهمانی خصوصی در منزل یکی از دیباها بود، آشپز خارجی آورده بودند و به او گفته بودند که برای شاهنشاه غذا می پزد. من قدغن کردم که آن غذا را به شاه ندهند. فوری آشپز دربار را فرستادم. معلوم می شود این عمل من برخورنده بود و آن جا بحث شده که علم در احتیاط، زیاده روی و کارهای بی مزه می کند. بعد دیگر شاهنشاه خوشحال شدند، سلام، خیلی مرتب و خوب برگزار شد. ... سر شام رفتم. مخصوصاً در حضور علیاحضرت شهبانو {#امنیت} security شاهنشاه را پیش کشیدم و خیلی سخت و بی پروا صحبت کردم که شاه که بازیچه نیست که آن نکاتی که نزاکت بین عوام گفته میشود، مثلاً دربارۀ او باید رعایت کرد، یا او رعایت کند. هر عملی خارج از نزاکت هم که شده برای حفظ جان شاه، آن هم این شاه، لازم است. شاهنشاه نفهمیدم از این بحث خوشحال یا ناراحت شدند، ولی من وظیفه داشتم و کارم را کردم، چون جز وظیفۀ وجدانی خودم کاری نکردم. من که جان خودم را برای شاه میدهم، دیگر چه باک از این که کسی را ناراحت بکنم دارم؟ گو این که ممکن است تمام فکرهای امروز من دربارۀ انصراف از بردن آشپز و نسبت دادن به شهبانو شاید بی مورد و غلط بود.
📚خاطرات_اسدالله_علم 🖌امیر_اسدالله_علم جلد 4 & صفحۀ 302 و 303 تهران، کتاب سرا ویرایش از علینقی عالیخانی دوشنبه & 1354/8/26 #یازدهم_دی