🔷 «خطا» و «رشد»: اهمیت آزادی برای «خطا کردن» و «حق بر خطا بودن» (۱)

اگر خدا همۀ حقیقت را در مشت راستش پنهان کرده بود، و در مشت چپش تنها اشتیاق دائمی‌ و پیگیر به سوی حقیقت را گذاشته بود، با این شرط که من همواره و تا ابد در دارا شدن آن به خطا می‌‌افتم، و به من می‌‌گفت کدام را می‌‌خواهی، من با فروتنی تمام می‌‌گفتم مشت چپت را به من بده [چون انسان مادام که خطا می‌‌کند پیشرفت می‌‌کند].
گوتهولد لسینگ

🔶 امروز بسیاری از ما که عضو کانالی یا صفحه‌ای هستیم وقتی چیزی می‌‌بینیم یا می‌‌خوانیم که مخالف با «عقیدۀ» ماست چه می‌‌کنیم؟ فوراً خارج می‌‌شویم (نویسنده را «طرد» می‌‌کنیم، او را «می‌‌کشیم»! به همین سادگی). آن‌گاه تعجب می‌‌کنیم که چرا پدری «فرزندش» را می‌‌کشد؟ یا نفرت می‌‌ورزیم به کسی که چنین کاری کرده است؟ اما چرا «او» چنین کرد و «ما» نیز چرا چنین می‌‌کنیم؟ چون همۀ ما «تحمّل» کمی‌ برای نظر «مخالف» خودمان داریم. همۀ ما «خودکامه»‌ایم فقط باید «فشار» آن‌قدر زیاد شود یا «شرایط» چنان فراهم شود تا دست به کاری بزنیم که قاتلی زد. ما شاید زمانی چیزی از نویسنده خوانده بودیم که پسندیده بودیم و به همین دلیل «پیرو» («شیعه») یا «عضو» شده بودیم و امروز که چیزی می‌‌خوانیم مخالف با «پسند»مان دیگر «تحمّل» نمی‌‌کنیم و بیرون می‌‌آییم. این طبیعی‌ترین و غریزی‌ترین و خام‌ترین رفتاری است که هر کدام از ما می‌‌کنیم. دلیل آن هم روشن است اصل راهنمای ما نه میل به «شناخت» بلکه میل به «لذت» است. ما «تحمل» کمی برای درد و رنج داریم. آدم نمی‌‌تواند «ناراحتی» را تحمل کند، پس در دم یا «منبع درد» را می‌‌کشد یا «خودش» را. اما برای کسی که کسب «لذت» و اجتناب از «درد» تنها انگیزۀ او نباشد و بیش‌تر بخواهد «بداند» و «بشناسد» تا «لذت» ببرد تحمل اندکی «درد»، در ابتدا البته، به لذت بعدی «شناخت» می‌‌ارزد. چون چیزها بر دو گونه‌اند: آنها که ابتدا «لذت» دارند و بعد «درد» و آنها که ابتدا «درد» دارند و بعد «لذت». دانش و شناخت و فلسفه و اخلاق از گونۀ دوم‌اند. اما طبیعی است که اکثر آدمیان «لذت» اول و «نقد» را ترجیح می‌‌دهند. از همین روست که فیلسوفان چنین «اندک»اند و سرگرم‌کنندگان و واعظان و مداحان چنین پرشمار. و اما بحث اصلی و مرتبط با همین نکته.

ایمانوئل کانت (۱۸۰۴-۱۷۲۴)، فیلسوف آلمانی قرن هجدهم، این سخن گوتهولد افرایم لسینگ (۱۷۸۱-۱۷۲۹) را بسیار دوست می‌‌داشت و می‌‌ستود که

اگر خدا همۀ حقیقت را در مشت راستش پنهان کرده بود، و در مشت چپش تنها اشتیاق دائمی‌ و پیگیر به سوی حقیقت را گذاشته بود، با این شرط که من همواره و تا ابد در دارا شدن آن به خطا می‌‌افتم، و به من می‌‌گفت کدام را می‌‌خواهی، من با فروتنی تمام می‌‌گفتم مشت چپت را به من بده [چون انسان مادام که خطا می‌‌کند پیشرفت می‌‌کند].

ما همواره دوستدار «حقیقت» بوده‌ایم، دوستدار «درست»، «سالم»، «بهداشتی»، «مفید» و «سودمند»، و دوستدار «لذت» و گریزان از «خطا»، «باطل»، «نادرست»، «ناسالم»، «غیربهداشتی»، «مضر»، «بی‌سود»، «زیانبار» و گریزان از «رنج». و چرا نباشیم، چگونه می‌‌توانستیم زنده بمانیم، اگر پیوسته «خطا» می‌‌کردیم، و چگونه می‌‌توانستیم بدانیم چه چیز «حق» است، اگر نمی‌‌دانستیم چه چیز «خطا»ست؟ پرسش این است که ما چه چیز را «حق» و چه چیز را «خطا» می‌‌دانیم، «منبع» ما برای یافتن «حق» و «باطل» چیست و «معیار» ما برای تشخیص آن کدام است؟ «منبع» ما «طبیعت» و «واقعیت» است یا «نقل» (گفته‌های دیگران: از خدا تا نیاکان)، یا به عبارتی دیگر، «معیار» ما «نقل» است یا «عقل».

متن کامل

https://telegra.ph/%D8%AE%D8%B7%D8%A7-%D9%88%D8%B1%D8%B4%D8%AF-09-26

Comments

Be the first to add a comment