روایتی دیگر از فرزانه تاییدی
.
"خانه را گشتند و همه چیز را زیر و رو کردند. یقین دارم دنبال مدرکی میگشتند که بفهمند من بهایی هستم یا نه و به محفل میروم یا نمیروم. پس از ورود فوراً به اطاق خواب رفتم. با ترس و لرز از زیر تشک تنها یادگار پدرم را که نامهی بلندی بود برداشتم و در شورتم قایم کردم و خودم را به حمام رساندم. تنها چاره این بود که آنرا پاره کنم و در توالت بریزم. پدرم نصایحی به من کرده بود که میتوانستند از آن بر علیه من استفاده کنند. لحظات غمگینی بود. تنها نامهی پدرم را با دست خودم نابود کردم و دور ریختم. وقتی سیفون را میزدم، نمیتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم."
.
عکس فرزانه تاییدی و پدرش
@Tavaana_TavaanaTech