عصر بک روز دلگیر پاییزی در سال یکهزار و شصت و چهل و هشت یعنی درست چهل سال پس از رفتن جان دی به جهان دیگر ، مارکوس دانشمند جوان از پیشخدمتش می خواهد که جزوات و نوشته ها را جمع کند و بر ترک اسب ببندد. مارکوس جوان که البته چهره اش کمی شکسته می نماید و با قدم های مطمین به سوی در خروجی عمارت می رود . پیشخدمت در حالی که به او احترام می گذارد می گوید : آقای من ! دستورتان انجام شد . دستور دیگری ندارید ؟ مارکوس همچنان که گویی در تفکرات خود غرق است سری به نشانه نفی تکان می دهد. پیشخدمت مجددا تعظیم می کند و می رود . دانشمند جوان با کمی تاخیر از او تشکر می کند
همسرش به بدرقه اش آمده . ماتیلدا می داند شوهرش در آکادمی سلطنتی علوم دشمنانی هم دارد که چشم دیدن موفقیت های مارکوس حوان را ندارند. کسانی که در بهترین پیش داوری می انگارند مارکوس بیش از حد در جادوی کلمات غرق شده است. بیهوده به دنبال نیای باستانی لاتین در مکتوبات کهن هندوان و پارسیان می گردد.
مارکوس اما در عمر کوتاهش رویایی داشته . رویای راه یافتن به سرچشمه زبان های دنیای متمدن قرن هفدهم از سرزمین جادویی هندوستان گرفته تا سواحل سرد و صخره های اسکاندیناوی.
و این رویای کمی نیست.
...
ساعتی بعد به محوطه آکادمی علوم می رسد، با قدم های آهسته .در آستانه سالن اصلی ، همانجا که باید نتیجه تلاش های چندین ساله اش را به اطلاع اعضای آکادمی برساند توقف می کند ظاهرا منتظر چیزی ست اما جز صدای رییس آکادمی که به او خوشآمد می گوید صدای دیگری در کار نیست.
دقایقی بعد مارکوس زویریوس ون بوکسهورن از یافته هایش ، از زبانی باستانی که " سیتین " می خواندش می گوید. از اینکه چگونه رد این زبان از دست رفته را در کتاب های سانسکریت و در مکتوبات پارسیان یافته . اینکه چگونه زبان های ژرمنی و لاتین و سلتی و اسلاو خویشاوندان دور زبان های هندی و ایرانی اند و اینک چگونه می توان در کلماتی به ظاهر متفاوت به دنبال ریش های مشترک گشت .ریشه های زبانی از یاد رفته. زبانی که روزی زبان نیاکان ما بوده و اینک ما از سرچشمه آن فاصله ها گرفته ایم و لاجرم زبان هم را نمی فهمیم .
مارکوس پس از حدود یک ساعت سخنرانی و به دست دادن گوشه هایی از یافته هایش .سر برداشت و به سالن نگاهی انداخت. برایش کف زدند. شادمان بود. البته می دانست این تازه قدم اول است .
ناگهان نگاهش به سمتی دیگر دوید . به ستونی که در سمت راست سالن بود و به شخصی که کنار ستون ایستاده بود. موقعیت ستون به گونه ای بود که نمی شد براحتی او را دید. مارکوس اما متوجه این مهمان ناخوانده شد که بر خلاف دیگران توجهی به اوضاع ظاهری سالن نداشت . با جامه ای متفاوت از دیگران. چهره ای که اندک اندک از درون مه بیرون می آمد و رنگ می گرفت .گویی تنها اوست که در سالن ایستاده و به سخنان مارکوس را می شنود .حالا مارکوس با کمی دقت می توانست خطوط چهره مهمان ناخوانده را تشخیص بدهد.
آیا کجا او را دیده است؟ .. جان دی کنار ستونی در سالن آکادمی سلطنتی علوم سرزمین هلند در دانشگاه لیدن به سال یکهزار وششصد و چهل و هشت یعنی درست چهل سال پس از مرگش ایستاده بود و به صحبت های ون بوکسهورن جوان گوش می داد.
جان دی شک نداشت فرشتگان او رافریفته اند.
:سینا سنجری
تمثال مارکوس بوکسهورنیوس
Marcus Zuerius van Boxhorn (August 28, 1612 – October 3, 1653)