🔹۲۸ سال پیش، که خدا نخستین فرزندمان را به من و همسرم داد، زیاد او را نزد دکتر اطفال میبردیم، بدون آنکه بیمار باشد. یکبار به دکتر بسیار دانایی که نزدش میرفتیم گفتم، دکتر چهکار کنیم فرزندمان خیلی باهوش، خیلی خلاق، خیلی دانا شود! دکتر با سکوت نگاهم کرد، خنده تلخی کرد و گفت میدانی فرزند باهوش پدر باهوش میخواهد، محیط باهوش میخواهد، امکانات باهوشها را میخواهد. ظرف یک دقیقه قانع شدم... گفتم دکتر نمیخواهم فردا زندگی برای فرزندم سخت شود. بگذار مثل خودم خنگ باشد! دوست خوبم دکتر مهدی رهبری، رتبه اول دوره دکترای دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران بود، خیلی میفهمید، خیلی با احساس بود، وقتی فارغالتحصیل شد کمتر همدیگر را میدیدیم، و من نمیدانستم با اینکه استاد دانشگاه شده، چه روزگار سختی به او میگذرد. برای دوست مشترکمان دکتر حافظیان نوشته بود میخواهد برود آنجا (بلاد کفر!). دکتر حسین به او میگوید؛ آنهمه درس خواندی، آنهمه استعداد داری، بیایی اینجا، بروی رستوران ظرف بشویی؟ مهدی گفته بود بهخدا میروم! آنطوری برایم راحتتر است. چند هفته بعد مهدی پیدا شد، وقتی نفس نمیکشید. او نمیدانست چه غمی در دل من و حسین میکارد. چه چنگی میزند بر وجدان خواب رفته ما، که از دردهای هم بیخبر مانده بودیم. همان موقع من در تهران با سمندم که بعداً از کار ایستاد، مسافرکشی میکردم. برایش نوشته بودم؛ مهدی، میآمدی تهران، با هم میرفتیم مسافرکشی، تو با ماشین خودت، من با ماشین خودم... شب مینشستیم با هم، من از خاطرات مسافرانم میگفتم تو از مسافرانت، و کلی کِیف میکردیم... اما مهدی دیگر رفته بود. از دیروز که شنیدهام کیومرث پوراحمد هم مرگ را انتخاب کرد و رفت، حالم خوب نیست. نویسندگان و کارگردانها دنیای متفاوتی دارند، آنها با کل جامعه در ارتباطند، ابعادی از زندگیها را میبینند که ما هرگز نمیبینیم. روحهای لطیفی دارند. مگر میشود قصههای مجید را ساخت و با کل مردم ایران ارتباط برقرار کرد و ایران را نشناخت. مگر میشود اتوبوس شب را ساخت، که هر با ببینیاش، برایت تازگی داشته باشد و از دیدنش سیر نشوی، و زیادی باهوش نباشی، و زیادی فهمیده نباشی، زیادی بزرگ نباشی... و همۀ دردها را با تمام وجودت حس نکرده باشی. مگر میشود مجید را بگویی نگاه تسبیح معلم خشمگینش بکند، آب دهانش را قورت بدهد و همه چیز را فراموش کند. و ندانی چه میگویی. کیومرث پور احمد خیلی میفهمید. خیلی میفهمید... همین شد وقتی هشت صفحه قبل از مرگش نوشت، پلیس گفت آن نوشه نزد آنهاست و نمیتوانند نشان دیگران بدهند. شاید نقشه ساخت بمب اتم بوده! من میدانم چرا کیومرث، قهرمان قصههای نوجوانی ما، نخواست با قرص خودکشی کند، با مرگی آسان برود! چرا خودش را به دار آویخت... او خواست بازیگر نقشش باشد خودش را برد در قصههایش قصه مردی که خیلی میدانست مردی که نمیتوانست همه چیز را بگوید قصه مردی که هیچکس درکش نمیکرد قصه مردی که حس میکرد پاییز آمده... و هنر شده اسباب قدرت و بیهنران نشستهاند به بام و بیگناهان را به آسانی به دار میکشند! کیومرث پور احمد دو ماه پیش دلیلش را برای تحریم جشنواره فیلم فجر حکومتی نوشته بود؛ این جشنواره در سالهای اخیر برای من هیچ اهمیتی نداشته، خصوصا در این سال "دردناک". او پرسیده بود در این شرایط با این جوانان و مردم مظلوم کدام جشن را میخواهید برگزار کنید. و تهران را ترک کرده بود. و حاکمیت بیهنر در روزنامه حکومتی جوان پاسخش را داده بود؛ که "تو اصلا کی هستی، تو اصلا چه ارزشی داری؟ همان بهتر که تو در جشنواره نباشی...." روزنامه جوان خطاب به پور احمد عزیز و دلشکسته، و هنرمند بزرگ ایران نوشت: "چرا باید شما اینقدر خود را مهم فرض کنی که یک جشنواره که متعلق به کل مردم، کل سرزمین، کل حاکمیت و کل هنرمندان است، برای شما مهم باشد یا نباشد؟! درستش این است که شما برای جشنواره فجر و برای کلیت فرهنگ ایرانی و در مقابل یک کل، اهمیتی ندارید. این را درک کنید و از این تبختر و منمن کردن بپرهیزید." حالا کیومرث پور احمد رفته رفته تا در کشور جا باز شود برای بیهنران میخواهد داستانش را بنویسد برای ما برای ما که نمیدانم دانایی چه سخت است ما که نمیدانیم زندگی با شرافت چقدر مشکل است ما که نمیدانیم هنرمند بودن بین بیهنران اصلا ساده نیست چه دردناک است... رفته باز داستان بنویسد برای ما ما که درکش نمیکردیم...