اغلب ما از کودکی سرمان به سوی هر چیز نو میچرخد و چشمانمان بر هرچه میلغزد آن را چون شیری تازه مینوشد. این نوخواهی تا حدّیست که ممکن است دور از چشم بزرگترها اسباببازیهای گرانقیمتمان را با خنزرپنزرهای دوستمان تاخت بزنیم فقط به این دلیل که آنچه او دارد برایمان تازه است. این روند و روش ادامه پیدا میکند تا بزرگ میشویم. در بزرگسالی اغلب میتوانیم با چرتکه انداختن این میل نوجویی را کنترل کنیم و خانۀ دنگال و کلنگی پدربزرگمان را به آپارتمانی کوچک و نوساخت ندهیم! همین امر در ساحتهای دیگر مانند هنر و ادبیات هم صادق است. بدین معنی که خامان و تازهازراهرسیدگان مثل کودکی که با چشمان گشاده و دهان بازمانده پی بانگ هر جرس میرود، در برخورد با هر حرف تازه یا سبک و قالب و ایدۀ نوی از خود میروند ولی پختگان و استخوانخردکردهها که عیار کار دستشان است قیمت حقیقی هر جنس را میدانند، نو بودن را فقط یکی از امتیازهای اثر میدانند و بیش از آنچه بایست، به آن وقعی نمینهند.
خلاصۀ یادداشتی از پرویز ناتل خانلری را بخوانیم.
«به دیدن دوستی رفتم که هنردوست و صاحبذوق است. چشمم به قالی اتاق افتاد. قالی نوی بود. غرضم از نو این نیست که آن را تازه بافته بودند. البته بافت آن تازه بود اما شیوۀ بافت آن تازهتر بود. این قالی، مستطیلی سهدرچهار بود که خط وتر آنرا به دو مثلث قسمت میکرد. یک مثلث به رنگ سبز چمنی بود و مثلث دیگر به رنگ سرخ خونی. میان مثلث سبز چیزی شبیهِ گل و بته به رنگ زرد و قرمز کشیده بودند و میان قسمت سرخ هم نظیر همان چیز با رنگهای سبز و سفید دیده میشد. همۀ آنچه دربارۀ آن قالی میتوان گفت همین است. دوستم گفت: این قالی سبک تازهای است. تا کی میتوان با آن قالیهایی که هزاران سال است با یک رنگ و طرح در خانۀ اجداد ما افتاده بسر برد؟! گفتم: آری، در تازگی آن هیچ شک ندارم. اما در ارزش آن جای گفتگوست. من یک قالی تبریزی در اتاقم دارم. از همین قالیهایی است که شما دوست ندارید و مبتذل و معمول میخوانید. اما من هر شب که به خانه میروم و از قیلوقال بیرون فراغتی مییابم، چشم به آن میدوزم. در رنگهای گوناگون و نقشهای درهمپیچیدۀ آن باریک میشوم، از هر رنگ و هر نقش نکتهها درمییابم یا میپندارم که باید دریافت. تناسب رنگهای آن که حاصل تجربه و ذوق نسلهای متوالی است چنان در من اثر میکند که هیچ امری دلکشتر و زیباتر از آن در نظرم نمیآید. شما یک قالی نو سفارش دادهاید که نیمی از آن سبز و نیم دیگر سرخ است. بسیار هنر کردهاید. اما این هنر شما اگر هم مایۀ لذّت بیننده باشد، بیش از چند دقیقه ذهن را مشغول نمیکند. هنر قدیم، راست میگویید، بسیار مکرّر شده است. اما هنر شما هم گمان نمیکنید که بسیار ساده و بیبنیاد باشد؟»