📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد
قسمت ششم:
"هم" فریاد زد:
چی!!! پنیر نیست؟!؟!
همین طور به فریاد کشیدن ادامه داد:
پنیر نیست!؟
انگار که اگر بلندتر فریاد می کشید پنیر را به جای اولش برمی گردانند. فریاد زد:
چه کسی پنیر مرا برداشته؟!
سرانجام، دستهایش را به کمر زد و با صورتی برافروخته و صدایی بلند جیغ کشید:
این عادلانه نیست.
"ها" در کمال ناباوری سرش را تکان داد. او نیز انتظار داشت پنیر را در ایستگاه "پ" بیابد، و روی این موضوع حساب کرده بود. به این دلیل برای مدتی خشکش زد. اصلاً آمادگی چنین چیزی را نداشت. "هم" هنوز داشت با فریادهایش چیزی می گفت، اما "ها" نمی خواست بشنود.
او نمی خواست آنچه را با آن مواجه شده بود، بپذیرد. بنابراین، همه چیز را به فراموشی سپرد.
رفتار آدم کوچولوها خیلی جالب و موثر نبود، اما قابل درک بود. پیدا کردن پنیر کار آسانی نبود. در حقیقت، پنیر برای آدم کوچولوها بیشتر از آنکه غذای شکم پرکنِ هرروزه باشد، به معنای راه رسیدن به خوشبختی و آسایش بود. آنها هر کدام بنا به سلیقه خود نظر خاصی در مورد پنیر داشتند.
⚠️ برای بعضی ها، پنیر پیدا کردن، به معنای تملک مادیات بود، برای برخی لذت بردن از سلامت جسمانی و برای عده ای به معنی رسیدن به معنویات بود.
برای "ها"، پنیر فقط به معنای امنیت، داشتن یک خانواده مهربان در آینده و زندگی در کلبه ای دنج در خیابانی از جنس پنیر چدار بود.
برای "هم"، پنیر به این معنا بود که به آدم مهمی با چند تا زیردست تبدیل شود و مالک خانه ای بزرگ روی تپه ای از جنس پنیر کَمبِرت باشد. به دلیل اهمیتی که پنیر برای آنها داشت، آدم کوچولوها زمان زیادی را صرف تصمیم گیری کردند. تنها چیزی که به ذهنشان می رسید این بود که در ایستگاه پنیر ِ از دست رفته جستجو کنند تا ببینند آیا واقعاً پنیر ناپدید شده یا نه؟
در حالی که اسنیف و اسکری به سرعت حرکت کرده بودند، "هم" و "ها" به مِن مِن کردن ادامه دادند و از این همه بی عدالتی جار و جنجال به راه انداختند.
"ها"، رفته رفته افسرده شد و ....
🆔 @Sobhan_Institutes