با ما گفته بودند: «آن کلامِ مقدس را با شما خواهیم آموخت، لیکن به خاطرِ آن عقوبتی جانفرسای را تحمل میبایدِتان کرد.»
عقوبتِ جانکاه را چندان تاب آوردیم آری که کلامِ مقدسِمان باری از خاطر گریخت....
تراژدیِ شعر شاملو، اگر از منظر غایتگرایانه خوانده شود، تراژدیِ نسلی است که برای رسیدن به حقیقتی برتر رنج کشید و سرانجام آن حقیقت را از دست داد. اما اگر غایتمندی را از روایت کنار بگذاریم، اتفاق دیگری رخ میدهد: دیگر لازم نیست فرض کنیم در آغاز، رازی وجود داشته و در پایان، راز فراموش شده است. شاید مسئله این باشد که رازی اساساً در کار نبوده است. و اینجا طنز تراژیک تاریخ آغاز میشود. شورشیانِ آرمانخواه همیشه خود را در جستوجوی کلامی مقدس تصور کردهاند؛ کلامی که قرار است معنای رنج آنان را توضیح دهد و تحمل عقوبت را به ضرورتی تاریخی تبدیل کند. رنج، در این روایت، بهایی است که باید برای حقیقت پرداخت. عقوبت، وسیلهای است برای رسیدن به غایت. بنابراین انسان میتواند شکنجه، محرومیت، شکست، تبعید و مرگ را تحمل کند، زیرا در افق آینده چیزی مقدس منتظر اوست. اما اگر از این روایت غایتشناختی فاصله بگیریم، مناسبات به نحو هولناکی معکوس میشود. .... این شاید یکی از بنیادیترین سازوکارهای تاریخ باشد: انسان ابتدا رنج میکشد، سپس برای رنج خود معنا میسازد؛ اما پس از مدتی معنا چنان بر رنج مسلط میشود که گویی از ابتدا علت رنج بوده است. بدینسان، معلول جای علت مینشیند. خشونت خود را به نام حقیقت توضیح میدهد و حقیقت، پس از آن، به نامی برای مشروعیت خشونت تبدیل میشود. اینجاست که تاریخ به یک دستگاه تولید راز بدل میشود. .... شاید از همین منظر بتوان آن بیت حافظ را نیز دوباره خواند:
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
حافظ در اینجا از نسبت میان اندوه و سخن میگوید؛ اما میتوان این رابطه را وارونه نیز کرد: گاهی این اندوه است که به دنبال نکتهای میگردد تا خود را موجه کند. انسانِ رنجکشیده نمیتواند به سادگی بپذیرد که رنجش بیمعنا بوده است. بنابراین برای رنج خود راز میسازد، برای راز خود غایت، و برای غایت خود تاریخ. و شاید تراژدی دقیقاً از همینجا آغاز میشود: انسان نمیتواند بپذیرد که رنجش بیحاصل بوده است. به همین دلیل، فراموشی کلام مقدس در شعر شاملو را میتوان نه پایان یک جستوجو، بلکه شکستِ یک دستگاه معنابخش دانست. ... اما طنز تلختر این است که وقتی کلام فراموش میشود، خودِ عقوبت باقی میماند. راز میرود؛ رنج میماند. و شاید تاریخ دقیقاً همینگونه کار میکند: راز را به آینده حواله میدهد و عقوبت را به اکنون تحمیل میکند. وعده همیشه در آینده است، اما رنج همیشه در زمان حال اتفاق میافتد. کلام مقدس همیشه «بعداً» آشکار خواهد شد؛ بنابراین میتوان عقوبت را «اکنون» اجرا کرد. این «بعداً» شاید یکی از خطرناکترین واژههای تاریخ باشد. زیرا هرگاه حقیقت به آینده تبعید شود، قدرت میتواند خود را در زمان حال بیگناه معرفی کند. میگوید: اکنون رنج بکش، زیرا فردا معنا خواهد یافت. اکنون تحمل کن، زیرا بعداً خواهی فهمید. اکنون عقوبت را بپذیر، زیرا غایت در آینده است. و این همان جایی است که آرمانخواهی میتواند به ماشین تولید رنج تبدیل شود: نه به این دلیل که آرمان ذاتاً شر است، بلکه به این دلیل که وقتی آینده به مالکیت یک روایت درآید، هر خشونتی میتواند خود را مقدمهی رستگاری معرفی کند. ...... در این خوانش، تراژدی شاملو دیگر فقط داستان انسانی نیست که پس از تحمل رنج، حقیقت را فراموش کرده است. داستان انسانی است که برای حقیقتی که شاید هرگز وجود نداشته، رنج کشیده؛ و سپس چنان به دنبال یافتن آن حقیقت گشته که خودِ رنج را از یاد برده است. و شاید بزرگترین فریب تاریخ همین باشد: راز را از ما پنهان نکردند؛ راز را ساختند تا بتوانند چیزی را از ما پنهان کنند. و آن چیز، شاید خودِ عقوبت بود.