🗯 هشتم محرم بود. ساعت حول و حوش شیش بعدازظهر. اتفاقی یکی از دوستامو، سر کوچۀ خونه‌شون دیدم. مشغول صحبت شدیم. وسطای صحبت، یه دفعه دیدم که کوچه‌شون زیادی شلوغه. سه یا چهارتا ماشین تو کوچه بود که راننده‌هاشونم تو ماشین بودن. چند نفر هم تو کوچه ایستاده بودن. یه سِریا هم خارج از کوچه بودن، ولی معلوم بود که با این کوچه کار دارن. از دوستم پرسیدم این‌جا خبریه؟ گفت "آره. اینا اومدن تا دکتر ویزیتشون کنه." خیلی خوشم اومد. چون جدیدا بعضیا به جای نذری‌های قدیمی، نذری‌های جدید انجام میدن که یه نمونه‌ش مربوط میشه به کار پزشکا. یعنی پزشک مثلاً یکی از روزهای دهۀ محرم رو انتخاب میکنه و همۀ بیمارا رو تو اون روز مجانی ویزیت میکنه. اینم بالأخره یه نوع نذریه دیگه و به نظرم خیلی هم کار خوبیه. در ضمن به محیط زیست هم آسیبی نمی‌زنه.

🗯 وقتی رفیقم گفت ویزیت، ذهن من کلاً رفت سمت اینکه در واقع یکی از نذری‌های جدید داره تو این کوچه اتفاق میفته. پرسیدم چرا همشون تو کوچه هستن؟ گفت "هنوز دکتر نیومده دیگه." دیدم یه جوونی وارد کوچه شد که خیلی مضطرب و پریشون بود. رفیقم گفت "این بنده خدا مثل اینکه اولین بارشه. قیافه‌ش معلومه استرس داره." من نفهمیدم برا چی باید استرس داشته باشه. خب قراره ویزیت بشه دیگه، اونم تازه مجانی؛ استرسش کجاست؟ چند دقیقه‌ای گذشت، رفیقم گفت "دکتر اومد." دیدم از ته کوچه یه نفر داره میاد، شلوار جین پاشه، تیشرت مشکی تنشه، روی تیشرتش کلی طرح عجیب و غریب بود، موهاشم به صورت عجیبی خیس بود و پایین زده بود. پرسیدم دکتر ایشونه؟ رفیقم گفت "معرفی میکنم، دکتر ی...، تولیدکننده و توزیع کنندۀ مواد مخدر در این محل و برخی محل‌های اطراف."

🗯 گفتم "طرف مواد مخدر پخش میکنه؟ پس چرا بهش میگین دکتر؟". گفت "اینجا بهش میگن دکتر. چون خودش آشپزخونه داره، تولید میکنه، اینطوری صداش میکنن." طرف رفت سمت یکی از ماشینا. یه چیزایی از جیبش درآورد و گذاشت رو کاپوت ماشین. بقیه هم دورش جمع شدن. هر کسی یه چیزی می‌گرفت و یه چیزی می‌داد و می‌رفت. باورم نمیشد، تو فاصلۀ پونزده متری من، مواد خرید و فروش میشد. دیدم بعضیاشون به من و رفیقم زل زدن. از رفیقم پرسیدم "اینا خطرناک نیستن؟ یه بلایی سرمون نیارن؟ دارن نگاهمون میکنن." گفت "نه بابا. اینا هم مثل ما آدمن دیگه. خطرناک نیستن. بعضیاشونم تازه خیلی می‌ترسن." پرسیدم "تو تا حالا دیده بودی چنین صحنه‌ای رو؟" گفت "صدبار. دکتر کارش اینه، خونه‌ش هم تو کوچۀ ماست خب."

🗯 پیش خودم فکر کردم کسایی که اینقدر روی لفظ «دکتر» تعصب دارن و معتقدن همیشه باید اسمشون همراه با این لفظ بیان بشه تا همه بدونن که اینا دکترای یه رشته‌ای رو دارن، خبر دارن اصلاً تو سطح شهر، به کیا میگن «دکتر»؟ رفیقم گفت "امروز این‌جا خلوته. چون دکتر نمیتونه خیلی سرویس بده. باید زود بره. شب کار داره." گفتم "شب چیکار داره مگه؟" گفت "شب شام دهی داره تو حسینیۀ محل. امشب شام با دکتره." گفتم "دکتر شام میده؟ بعد یه عده‌ای هم میان و اون شامو می‌خورن؟" گفت "چرا شام نده؟ مواد میفروشه، کافر نیست که." این جمله تو ذهنم ثبت شد. به نظرم قابل تأمله. ارزششو داره یه خرده بهش فکر کنیم: «مواد می‌فروشه، کافر نیست که.»

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe

Comments

Be the first to add a comment