🗯 زیگموند فروید کتابی داره به اسم «آیندۀ یک پندار». این کتاب تو سال 1927 میلادی منتشر شده و تقریباً جزو آخرین کتابهاییه که فروید نوشته. «آیندۀ یک پندار» تو ایران در سال 1342 شمسی و با ترجمۀ هاشم رضی منتشر شد. من ترجمۀ رضی رو با ترجمۀ انگلیسی اثر تطبیق دادم؛ ترجمۀ خوبی نیست. در بهترین حالت، میشه ترجمۀ رضی رو یه تفسیر از کتاب فروید دونست و نه ترجمۀ کتاب؛ تفسیری که از نگاه من، چیزهایی توش به فروید نسبت داده شده که اشتباهه.
منظور فروید از واژۀ «پندار» که تو عنوان کتاب اومده، دینه. این کتاب رو میشه جزو نوشتههای اجتماعی فروید حساب کرد که نسبت بین تمدن، دین و انسان رو میخواد توضیح بده. من قبل از اینکه سراغ توضیح بیشتری در مورد این کتاب برم، ناچارم یه مقدمۀ کوتاهی رو بگم.
🗯 یکی از روایتهایی که در مورد تاریخ اندیشه وجود داره، از سه انقلاب (که در یک جهت قرار دارن) حرف میزنه: کوپرنیک، داروین و فروید. این روایت معتقده که این سه انقلاب، انسان رو گام به گام از جایگاه والایی که توی سنت و دین دارای اون بود، پایین آوردن و "واقعیتِ انسان" رو نشون دادن. کوپرنیک "نشون داد" که زمین (سکونتگاه انسان) مرکز عالَم نیست؛ داروین "نشون داد" که انسان، تافتۀ جدا بافته از دیگر جانداران نیست و از همون تباره؛ و فروید "نشون داد" انسان حتی اختیار اندیشهها و عقاید خودش رو هم نداره و اون چیزی که به انسان جهت میده، غرایز و ناخودآگاه انسانه. ادعای این روایت از تاریخ اندیشه اینه که انسان مدرن گام به گام با این انقلابها و با "کشف حقیقت" متواضع شده. من تو این یادداشت کاری به انقلابهای اول و دوم (کوپرنیک و داروین) ندارم. اما سؤال اینه که آیا فروید در تمام آثارش حرفهایی زده که با این روایت از تاریخ اندیشه سازگاره؟
🗯 فروید تو کتاب «آیندۀ یک پندار» سعی میکنه توضیح بده که چرا دین تو جوامع اولیه به وجود اومد. دین چه وظیفهای بر عهده داشت؟ «بخشی» از پاسخ فروید به این سؤال اینه که دین موجب بقا و استحکام تمدن میشد. دین به مثابۀ غل و زنجیرهای اخلاقی، انسانها رو (که با توجه به غرایز درونیشون، موجوداتی وحشی هستن) کنترل میکرد تا انسانها همدیگهرو تیکهپاره نکنن. برداشتم از این کتاب اینه که فروید سه نوع مخالفت با دین داره: اول، اینکه دین رو حاوی «باورهای به احتمال زیاد غلط» میدونه؛ دوم، دین برای ذهن و روان انسان (به یک معنا) مضره؛ سوم، اینکه انسان مدرن میتونه بدون دین هم دارای تمدن سالم و مستحکمی باشه. اون چیزی که برای من مهمه، مخالفت سوم فروید با دینه؛ سؤالم اینه: «انسان مدرن، چی داره که دیگه نیازی به دین نداره؟ با توجه به نقشی که فروید به دین داده، چی تو زندگی انسان مدرن، جای خالی دین رو پر خواهد کرد؟»
🗯 فروید در پاسخ به این سؤال، از دو چیز اسم میبره: "عقل و علم (science)". البته فروید مینویسه "ما [= فروید و بعضی از مخالفانش] تأکید داریم که عقلانیت انسان در مقایسه با زندگی غریزی او، بسیار ضعیف و بیقدرت است". ولی فروید «ضعف عقل در مقابل غریزه» رو یه ویژگی ذاتی بشریت نمیدونه؛ بلکه کل دوران چند هزارسالۀ بشریت رو مثل زندگی یه انسان در نظر میگیره که دورۀ کودکی، بلوغ، جوونی و ... داره. «ضعف عقل در مقابل غریزه» متعلق به دورۀ کودکی بشریته؛ یعنی مربوط به اعصار و تمدنهای گذشته. ولی انسان از دورۀ کودکی خودش میتونه عبور کنه و به مرحلهای برسه که اتفاقاً عقل، غریزه رو کنترل کنه. اما زمان حاکمیت عقل، کِی خواهد بود؟ عصری که ما در اون زندگی میکنیم؛ عصر مدرن.
📢 من کاری به این ندارم که تا چه حد حرفهای فروید در این کتاب، قابل دفاعه. مسئلۀ من اینه که این حرفها رو با تصویر کلیای که اون روایت از تاریخ اندیشه (سه انقلاب در یک جهت) مطرح میکنه، مقایسه کنیم. به نظر من، حرفهای فروید تو این کتاب، چندان با تصویر خطیای که اون روایت به ما ارائه میده، همخوانی نداره و گویی فروید با این کتاب به زمان پیش از داروین (عصر روشنگری) برمیگرده و معتقده نه انسان، بلکه انسان مدرن ویژگیهایی رو خواهد داشت (عقل و علم) که در عالَم و حتی در تاریخ انسان «بی»نظیره؛ و داره یه جایگاه خیلی والایی رو به انسان مدرن اعطا میکنه.
نکتۀ بعد اینکه آیا این حرفهای فروید طبق ادعای اون روایت از تاریخ اندیشه، انسان مدرن رو متواضعتر میکنه؟ قبل از فکر کردن به این سؤال، آخرین عبارت کتاب «آیندۀ یک پندار» رو ببینیم:
"علمِ ««ما»»، توهم نیست. اما این عقیده که معتقد است چیزی را که ما از علم نمیتوانیم بگیریم، از جای دیگری میتوان اخذ کرد، توهم است" (گیومهها از منه).
✅ نقد و نظر:
@Ali_soltanzadeh@philosophycafe