روزی که بهار رسید به شقایق بگو چشمانم چقدر انتظارشان را میکشید آفتاب که از پس ابرها بیرون آمد، یادت باشد به پرندهها بگویی قلبی برای دیدارتان بیقرار بود گیلاسها که رسیدند طعمشان را به جای من بچش با عطر هلو برقص تنت را بسپر به خنکای رود و بگذار ماهیها در آغوشت بخوابند طعم خرمالو و انار را برایم روی یک برگ زرد بکش و بگذار لب پنجره تا باد برایم بیاورد سرد که شد خاطراتم را بپوش دستانت را میان موهایم تصور کن و یک بغل گل یخ کنار خاطراتم بچین بهاره دیماه ۱۴۰۱