✍️ادغام دین و دولت و حضور فعال روحانیت در عرصه سیاست، نه تنها به اعتبارآن آسیب زد و سرمایه اجتماعی آن را کاهش داد، بلکه بهانه ای نیز برای دین گریزی فراهم ساخت. سیاست عرصه قدرت است و در غیاب توزیع قدرت و سازوکاری برای مهار و نظارت، به آسانی دامان اهلش را به فساد آلوده می سازد. عموم مردم نیز روحانیت را نماینده دین می دانند و سخن و رفتار آنان را به پای دین می نویسند. بنابراین فساد و معایب و کاستی های سیاست را به واسطه روحانیت به حساب دین می گذارند و دسته دسته از آن خارج می شوند. 🔹این بینش ریشه درایده یگانگی دین و روحانیت دارد، که در عمل پیش فرض این طبقه بوده و همواره بر آن تاکید کرده است. در پرتو این ایده، تقدس دین به روحانیان سرایت یافته و سرمایه دین برای اعتبار ایشان هزینه می شود. آنان با متمایز ساختن خویش از عموم مردم از نظر پوشش و سبک معیشت، وانمود می کنند که اقتداری برتر و حتی انحصاری در فهم و تبلیغ دین دارند و دینداران برای فراگرفتن دین باید به آنان رجوع کنند. 🔹روحانیت اگرچه به تعبیر استاد مطهری به صورت یک طبقه در آمده، ولی در آیات و روایات معتبر هرگز به این شکل مورد شناسایی قرار نگرفته است. در قرآن کریم به جز ترغیب گروهی برای تفقه در دین در راستای انذار دیگران(توبه/122)، سخنی نیامده است. به جای آن روحانیت یهودی و مسیحی به دلیل خوردن مال مردم به باطل، بازداشتن از راه خدا و انباشت سیم و زر سرزنش شده اند. پیروان این ادیان نیز به خاطر روحانی سالاری و ارباب گرفتن روحانیان به جای خداوند مذمت شده اند.(توبه/30و34) در روایات نیز از کسانی که به مطالعه و شناخت دین می پردازند، تنها با عنوان «رجل دین» یاد شده و امتیازی ویژه برای آنان شناسایی نشده است. 🔹شکل گیری این طبقه در میان مسلمانان و شیعیان زاییده شرایط تاریخی و مناسبات قدرت است و چه بسا از مسیحیت نیز تاثیر پذیرفته باشد. در مسیحیت کاتولیک انجام عبادات هفتگانه مانند غسل تعمید، عشای ربانی و ازدواج تنها با حضور فردی مشروعیت دارد که در سلسله مراتب کلیسایی از سوی پاپ نصب شده باشد. از این رو وجود طبقه ای به نام روحانیت در سنت مسیحی ریشه دارد. این سنت در جریان دین پیرایی با انتقاد و مخالفت جدی لوتر روبرو شد. او با طرح اصل همه کشیشی، تمایز روحانی و عوام را زیر سوال برد. 🔹با نگاهی منصفانه، کارنامه روحانیت آمیزه ای از نقش های مثبت و منفی است و در کنار خدمات به دین و اخلاق، سنگ اندازی هایی نیز در مسیر توسعه و پیشرفت داشته است. استاد مطهری پاره ای از این ایرادها را در یادداشت های خود، که چند سال پیش در جلد 13 آنها منتشر شد، یاد آور شده است. با وجود این کاهش منزلت و اعتبار روحانیت را، از این نظر که زمینه و فرصتی برای بازنگری رابطه دین و روحانیت فراهم کرده است، می توان به فال نیک گرفت. در کانون این بازنگری آموزه "استقلال دین از روحانیت" قرار دارد. این آموزه می تواند دامان دین را از اتهاماتی بزداید، که در سایه پندار یگانگی آن با روحانیت، به آن وارد شده است. 🔹آموزه استقلال، بر خلاف ایده اسلام منهای روحانیت که به دکتر شریعتی منسوب است، هرگز به نفی یا حذف روحانیت نمی اندیشد. بر اساس این آموزه، روحانیان نیز همچون دیگر مسلمانان حق فهم و تفسیر دین را دارند، ولی از اقتداری برتر و انحصاری در این زمینه برخوردار نیستند. همچنین به اعتبار دانش دینی خود هیچ نوع امتیاز سیاسی و اجتماعی بر دیگران ندارند. بی گمان فهم پاره ای از تعالیم دین به دانش ها و روش شناسی خاصی نیاز دارد که همگان آن را دارا نیستند. اما چنین دانشی در دسترس همگان است و اختصاص آن به گروهی با لباس و سبک معیشتی خاص، هیچ دلیلی ندارد. 🔹با شناسایی استقلال دین از روحانیت نه تنها عمل کرد آنان به پای دین نوشته نمی شود، بلکه زمینه برای نقد و ارزیابی کارنامه آنان فراهم می شود. افزون بر این اندیشه دینی و تبلیغ آن از انحصار گروهی خاص خارج می شود. در جهان پیشرفته امروز، که بر بنیان تکثر و چندگانگی استوار است، روحانیت با به رسمیت شناختن این استقلال می تواند موجودیت و پویایی خود را حفظ کند. این جدایی چه بسا کسانی که در سایه عملکرد روحانیت با دین قهر کرده اند را نیز به آشتی با آن ترغیب کند. سیدعلی میرموسوی ۹۹/۶/۲۰
جان آگه با #فرهیختگان
1 comment
Ali
نواندیشان دینی بکلی فاقد نگاه "واقعیتگرا" به پدیده "دین" در اجتماعانسانی و تاریخ هستند. به یک معنا چارهای هم جز از این "فقدان" ندارند زیراکه آنان اهالی "زیستبومدین"اند. این زیستبوم، سپهری اسطورهای و خیالین از هستی است که هیچ ربطونسبتی با "واقعیت" ندارد. این درحالیاست که میدان تاریخ عرصه تحلیل و فهم "واقعیتِ" موجود است، وبه لحاظ نظری کاری با تخیلات ندارد (بگذریم از بحثهای پیشرفته معرفتشناسی که تلاش دارد تا نقش پیشداوریهای مکنون فیلسوف را در فهم او از "واقعیت" بکاود و مورد نقد قراردهد).
آن "حقوباطلی"ای اهالی زیستبومهای دینای، ازجمله نواندیشان دینی سرگرماش هستند، سرشتی "هنجارین" دارد؛ "هنجار" در ذهنیت ایشان توسط "اسطوره" تعریف و تبیین میشود. نواندیشان دینی بازیگران میدان تخیلِ هستیشناسانهای هستند که "دین" تعریفاش کرده است. ازاین نظر نواندیشاندینی تفاوتی با سنتگرایان دینی ندارند و میدان کشمکش این دو گروه هم در درون همان "بازیِ" اسطوره است. این است که اندیشه نواندیشان دینی و چالشایشان با سنتگرایان، در درونِ "علمکلام" واقع میشود، نه در میدان فلسفه (عقل) یا علم (تجربه) که در هردوصورت عرصه پرداختن به "واقعیتِ" فارغ از "هنجار" است.
کار "عقلانیت" صیانتِ از انسجام (consistency) محتویات "کلامای" در درونِ دستگاه اسطورهای دین است. تجربه هم مطلقا هیچ جایگاهی در "علمکلام" ندارد. بنابراین، دلواپسی نواندیشان دینی جز صورتبندیِ نویی از انسجامِ اندیشهدینی نیست (تا هرچه کمتر متعارض با هنجارهای مدرن بیفتد). آنان مطلقا راهی ندارند تا "بیرون" ازاین "بازیاسطوره" نگاهی به "واقعیت" موجودیت یافته در تاریخ ادیان بیندازند تا مثلا فهمکنند که تکوین روحانیتها ناگزیرِ تحولتاریخی "دین" برای دستیابی به "ارتودوکسی" است. هیچ دینای نمیتواند مبتلای به نهادِ روحانیت نگردد، زیرا دین بدون تکوین ارتودوکسی نمیپاید؛ روحانیت، هم تدوینکننده ارتودوکسی است و هم پاسدار آن است.
این گسیختگیِ مطلق از "واقعیت"، قاطبه نواندیشاندینی را (بجزاز نوادری چون سروش) در وضعیتی مشابه بیماردستخوش بحران اسکیزوفرنی قرارمیدهد که نهایت تلاش آنها برای صورتبندی معقولتر "هذیان"شان میشود که از هرگوشهای شاهدی بجویند که نشان بدهند "دیگران" اندیشهها را از ذهنشان میدُزدند و از هر رسانهای آن را پخش میکنند! هرگز امکان ندارد تا بیمار اسکیزوفرنی را به بطلان هذیاناش مجاب نمود!
"علمکلام" علم نیست، فلسفه هم نیست؛ بلکه هذیانی خودارضاکننده است. این را غزالی که خود بزرگترین متکلم مسلمان بود به فراست دریافت، آنگاه که در "المنقذ منالضلال" بیان کرد که همه تلاش او جز برای بیسخن کردن حریفکلامیاش نبودهاست! و آنگاه "جَدَل" را بر خود حرام کرد و نقطه پایان بر تلاشکلامی خود گذارد، کنارکشید و به اخلاق و فقه و ریاضت مشغول شد تا مُرد.
اما غزالی کمترین امکانی نداشت تا از این فهم خودش، سکوی پرشی بسازد تا روی به "واقعیت" کند. زیرا در زمانه او هرچند که فلسفه بود ولی علمانسانی نبود. او فلسفه را هم دشمن میداشت زیرا (بدرستی) آن را میدانِ "آزاد و رها" از همه آن اسطورههایی میدید که آفاقِ ذهنیتِ مسلمانیاش را تشکیل داده بود. غزالی نمیخواست و نمیتوانست آزاد و رها "خودش" نباشد! دینداری غزالی و غزالی ها به "دربندِ دین بودنشان" بود و هست. هستی برای آنان جزآنچه ایمانمسلمانیشان برایشان تقریر کرده است، معنایی ندارد. این حکم برهمه نواندیشان دینی امروز هم صادق است. الا آنکه بر اینان، برخلاف غزالی، نمیتوان عذری نهاد.
آن سادهلوحیِ نموری که ازاین یادداشت آقای موسوی استشمام میشود ازآن روست که این آدمِ قرن شانزده هجری (ونه قرن شش هجری، مثل غزالی) به رغم "علومانسانی" هنوز در هذیان "علمکلام" دستوپا میزند و تلاش دارد تا با جابجایی انگارههای آن، نظمی غیرسنتی به آن بدهد و ادعا کند که این نظمِ ایشانساخته حقیقت اسلام بودهاست که تا امروز کسی آن را نفهمیده بود!
این را مثلا به دکترسروش و به طریق اولی به پسر فرهیختهاش دکتر دباغ نمیتوان گفت چون این پدروپسر پایی در بیرون "علمکلام" نهادهاند و از بهرههای "واقعیتِ" بیرون توشهها برگرفتهاند تا به یاری کارگذاری آنها در درون "علمکلام"، آن را متحول کنند (البته این سخن بر دکتردباغ صادق نیست که ایشان برخلاف پدرشان درمیدان "علمکلام" جولان نمیدهند. دکتر دباغ فیلسوف است ولی دکتر سروش متکلم است و فیلسوف نیست.)
چنانکه بارها گفتهام، بدون نگاه بیرونی داشتن به "دین" هیچ فهم درخور اعتنایی نسبت به آن نمیتوان یافت. در درون دین نه علمانسانی هست، نه عقلانیتِ واقعگرا هست. در درون دین تنها میتوان خُفت و خواب اسطوره دید!
آن "حقوباطلی"ای اهالی زیستبومهای دینای، ازجمله نواندیشان دینی سرگرماش هستند، سرشتی "هنجارین" دارد؛ "هنجار" در ذهنیت ایشان توسط "اسطوره" تعریف و تبیین میشود. نواندیشان دینی بازیگران میدان تخیلِ هستیشناسانهای هستند که "دین" تعریفاش کرده است. ازاین نظر نواندیشاندینی تفاوتی با سنتگرایان دینی ندارند و میدان کشمکش این دو گروه هم در درون همان "بازیِ" اسطوره است. این است که اندیشه نواندیشان دینی و چالشایشان با سنتگرایان، در درونِ "علمکلام" واقع میشود، نه در میدان فلسفه (عقل) یا علم (تجربه) که در هردوصورت عرصه پرداختن به "واقعیتِ" فارغ از "هنجار" است.
کار "عقلانیت" صیانتِ از انسجام (consistency) محتویات "کلامای" در درونِ دستگاه اسطورهای دین است. تجربه هم مطلقا هیچ جایگاهی در "علمکلام" ندارد. بنابراین، دلواپسی نواندیشان دینی جز صورتبندیِ نویی از انسجامِ اندیشهدینی نیست (تا هرچه کمتر متعارض با هنجارهای مدرن بیفتد). آنان مطلقا راهی ندارند تا "بیرون" ازاین "بازیاسطوره" نگاهی به "واقعیت" موجودیت یافته در تاریخ ادیان بیندازند تا مثلا فهمکنند که تکوین روحانیتها ناگزیرِ تحولتاریخی "دین" برای دستیابی به "ارتودوکسی" است. هیچ دینای نمیتواند مبتلای به نهادِ روحانیت نگردد، زیرا دین بدون تکوین ارتودوکسی نمیپاید؛ روحانیت، هم تدوینکننده ارتودوکسی است و هم پاسدار آن است.
این گسیختگیِ مطلق از "واقعیت"، قاطبه نواندیشاندینی را (بجزاز نوادری چون سروش) در وضعیتی مشابه بیماردستخوش بحران اسکیزوفرنی قرارمیدهد که نهایت تلاش آنها برای صورتبندی معقولتر "هذیان"شان میشود که از هرگوشهای شاهدی بجویند که نشان بدهند "دیگران" اندیشهها را از ذهنشان میدُزدند و از هر رسانهای آن را پخش میکنند! هرگز امکان ندارد تا بیمار اسکیزوفرنی را به بطلان هذیاناش مجاب نمود!
"علمکلام" علم نیست، فلسفه هم نیست؛ بلکه هذیانی خودارضاکننده است. این را غزالی که خود بزرگترین متکلم مسلمان بود به فراست دریافت، آنگاه که در "المنقذ منالضلال" بیان کرد که همه تلاش او جز برای بیسخن کردن حریفکلامیاش نبودهاست! و آنگاه "جَدَل" را بر خود حرام کرد و نقطه پایان بر تلاشکلامی خود گذارد، کنارکشید و به اخلاق و فقه و ریاضت مشغول شد تا مُرد.
اما غزالی کمترین امکانی نداشت تا از این فهم خودش، سکوی پرشی بسازد تا روی به "واقعیت" کند. زیرا در زمانه او هرچند که فلسفه بود ولی علمانسانی نبود. او فلسفه را هم دشمن میداشت زیرا (بدرستی) آن را میدانِ "آزاد و رها" از همه آن اسطورههایی میدید که آفاقِ ذهنیتِ مسلمانیاش را تشکیل داده بود. غزالی نمیخواست و نمیتوانست آزاد و رها "خودش" نباشد! دینداری غزالی و غزالی ها به "دربندِ دین بودنشان" بود و هست. هستی برای آنان جزآنچه ایمانمسلمانیشان برایشان تقریر کرده است، معنایی ندارد. این حکم برهمه نواندیشان دینی امروز هم صادق است. الا آنکه بر اینان، برخلاف غزالی، نمیتوان عذری نهاد.
آن سادهلوحیِ نموری که ازاین یادداشت آقای موسوی استشمام میشود ازآن روست که این آدمِ قرن شانزده هجری (ونه قرن شش هجری، مثل غزالی) به رغم "علومانسانی" هنوز در هذیان "علمکلام" دستوپا میزند و تلاش دارد تا با جابجایی انگارههای آن، نظمی غیرسنتی به آن بدهد و ادعا کند که این نظمِ ایشانساخته حقیقت اسلام بودهاست که تا امروز کسی آن را نفهمیده بود!
این را مثلا به دکترسروش و به طریق اولی به پسر فرهیختهاش دکتر دباغ نمیتوان گفت چون این پدروپسر پایی در بیرون "علمکلام" نهادهاند و از بهرههای "واقعیتِ" بیرون توشهها برگرفتهاند تا به یاری کارگذاری آنها در درون "علمکلام"، آن را متحول کنند (البته این سخن بر دکتردباغ صادق نیست که ایشان برخلاف پدرشان درمیدان "علمکلام" جولان نمیدهند. دکتر دباغ فیلسوف است ولی دکتر سروش متکلم است و فیلسوف نیست.)
چنانکه بارها گفتهام، بدون نگاه بیرونی داشتن به "دین" هیچ فهم درخور اعتنایی نسبت به آن نمیتوان یافت. در درون دین نه علمانسانی هست، نه عقلانیتِ واقعگرا هست. در درون دین تنها میتوان خُفت و خواب اسطوره دید!