واقعه کربلا نتیجه علل و عوامل متعدد پرورشی، روان شناختی، اجتماعی و سیاسی بود که عدم فهم آن می تواند موجب تکرار آن در هر زمان و مکان دیگری شود. یکی از این عوامل را باید در فهم غلط از مفهوم اطاعتپذیری و مدل رابطه خلیفه-مردم دانست.
از دیرباز تا کنون در آموزش های دینی، رابطه بین خلیفه-مردم طوری تعریف شده است که خلیفه، عقل کل، آگاه و متصل به غیب و مردم ناآگاه و فاقد قوه تشخیص اند و در نتیجه مردم برای رهایی از رنج و مشقت و رسیدن به نجات و رستگاری، راهی به جز اطاعت بی چون و چرا از خلیفه و حاکم ندارند. بنابراین، این رابطه، رابطهای از بالا به پایین، یک طرفه و ماشین گونه است. این سبک از رابطه خلیفه و مردم چیزی است که با ادبیات مختلف تقریباً در انواع مذاهب اسلامی با کم و زیاد و با ادبیات متفاوت آموزش داده می شود.
طی شصت سال حکومت بعد از پیامبر اکرم، مردم همین نوع رابطه را آموخته بودند و شخصیت آنها بر اساس همین آموزش ها شکل گرفته بود و با همین خزانه ارثی وارد کارزار کربلا شدند و در نتیجه اینگونه تصور می کردند که: یزید، چون خلیفه است، پس او عقل کل است و درست را از غلط بهتر و بیشتر از مردم تشخیص می دهد.
یزید چه چیزی را تشخیص داده است؟ اینکه حسین باید بی چون و چرا با یزید بیعت کند و چون حسین این گونه عمل نکرده، پس از دین خارج شده و کسی که از دین خارج شود، خونش مباح است.
انصاف بدهیم ، اگر ما هم در حادثه کربلا زندگی می کردیم و رابطه حاکم-مردم را همین گونه فهم می کردیم، در کدام جبهه بودیم: حسین یا یزید.
بنابراین به نظر میرسد که یکی از دلایل ریشه ای واقعه کربلا را باید در آموزشهای غلطی دینی دانست که توسط معلمان دین طی سالهای متمادی به مردم داده شد. این موضوع اهمیت آموزش و پرورش را در یاد دادن چگونگی مواجهه با مسائل فردی و اجتماعی و نقش آن را در خوشبختی و بدبختی حال و آینده یک ملت نشان میدهد.
واقعه کربلا نشان داد که دین، امری است که فهم غلط آن خشونت، وحشت و ویرانگریی را تولید می کند که شاید هیچ امر دیگری قادر به انجام آن نیست. انگیزههای دینی در طول تاریخ جزو انگیزههایی است خونبارترین حوادث را ایجاد کرده است. داعش و طالبان نمایندگان همین اندیشه در عصر حاضر اند.