این همان منطقی است که ضد۵۷ و ضد تکرار است. مگر منطق ۵۷ این نبود که هر چه کشته بیشتر باشد، حقانیت بیشتر است و هر چه هزینه بیشتر باشد، ادعای مالکیت انقلاب قویتر است؟ اگر بخواهیم عکس این منطق رفتار کنیم هزینهی بالا باید مسئولیت بیشتری برای فکر ایجاد کند نه کمتر. این یعنی خشونت کور فقط چون خشونت است و مشروعیت نمیآورد، محاسبه و دستاورد است که مشروعیت میآورد و رنج هیچ بهانهای برای بیعقلی به دست نمیدهد و شهادت هم هرگز جایگزین سیاست نمیشود. این مورد را تا مغز استخوان زندگی کردهایم و نباید وادار به تکرارش شویم. بعد از خونی که ریخته شد فرار از فکری که به آن خون معنا و هدف بدهد شراکت در جنایت است. این سخنی است که نه از دل کتابها بلکه از دل جنازهها میآید.
این چیزی است که از دیدرو یاد میگیریم. دیدرو میگوید فیلسوف انقلاب راه نمیاندازد (واقعا هم نه توانش را دارد نه ابزارش را) اما میتواند انقلابی را که خودش آغازگر آن نبوده به سرانجام برساند. دیدرو میگوید شورشها مشروعاند چون مردم حس میکنند حاکمیت خود را از دست دادهاند، پس علت شورش از دست رفتن حاکمیت مردم است نه کتاب و فلسفه و روشنفکر. شورش واکنش به ستم است نه محصول مطالعه. اما بلافاصله هشدار میدهد که این شورش ممکن است به هرجومرج بکشد، چون مردم نه دیدگاهی دارند و نه برنامهای. اینجا است که معلوم میشود ۵۷ محصول بیفکری و نداشتن فلسفهی سیاسی درست بود نه فکر کردن زیاد که اگر بود به جای هرج و مرج به حکومت دموکراتیک ختم میشد. فیلسوف و روشنفکر ایدئولوگ نیستند که زبان تودهها و جناحها شوند، بلکه کسانیاند که وقتی همه فریاد آزادی میزنند میپرسد: آزادی یعنی چه؟ چطور حفظ میشود؟ چه کنیم که دزدیده نشود؟ و این چیزی بود که ۵۷ نداشت.
این جملههای دیدرو آنقدر دقیق و گویا و آنقدر شرح حال ما است که بهتر است از خودش بشنویم: در واقع فیلسوف میتواند "انقلاب را تدارک ببیند"، نقش او جلوگیری از خشونتِ خودکامگی است و مجال دادن به صدای شورشیان. "در شورشهای مردمی، این طور به نظر میرسد که هر کس حاکم خویش است و حق مرگ و زندگی برای خود قائل است. " به این دلیل شورش، در صورتی که مردم حس کنند حاکمیت خود را از دست دادهاند همواره مشروع است. مردم هرگز نباید بگذارند "مدعیان سروری، برخلاف ارادهی آنان برای خیر آنان تصمیم بگیرند"؛ در لحظات شورش این فیلسوف است که باید حرف بزند: چون او میتواند انقلابی را نجات دهد که خود سببساز آن نبوده است. "ملتی که از تحمل زجر به ستوه آمده است هرگز فرصت بازیابی حقوق خود را از دست نمیدهند. اما این شورش ممکن است بعدا به هرج و مرج بکشد، زیرا مردم "نه دیدگاهی دارند و نه برنامهای" . وجود فیلسوف ضروری است چون میداند چگونه خود را از زمان حال رها کند و میداند چگونه نیروهای گذشته و آغازین را به آینده متصل نماید. در بحبوحهی شورشها هیچ صدایی شنیده نمیشود "مگر فریاد آزادی" و فقط فیلسوف است که میداند چگونه آزادی را حفظ کند. زیرا او یگانه شخصی است که میداند چگونه دربارهی آن بیندیشد. هرچند تمام افراد مانندِ او و با او نیاز به این مورد را حس میکنند. ما با بحرانی مواجهیم که یا به آزادی یا بردگی خواهد انجامید. (ابداع جمهوری مدرن، ص139).
🟡Ellinne