🖋 [فیلسوفان اعتقاد دارند] بر اینکه مبدأ اول[=خدا]، جسم نیست.
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: این قول از کسی صحیح است که فکر کند جسم، حادث است، به سبب آنکه از حوادث خالی نتواند بود، و هر چیز که حادث باشد، محتاج محدِثی[=احداثکننده] است، اما شما[=فیلسوفان] چون جسمی قدیم را تعقل کردید، که وجود او را ابتدایی نیست، و از حوادث هم خالی نیست، چه مانع دارد که مبدأ اول جسم باشد؟ یا آفتاب و یا سپهر برین و یا هر چیز دیگری؟
و اگر [فیلسوفان] گویند: بدین جهت مبدأ اول، جسم نیست که جسم کمیتاً مرکَب است از دو جزء و در معنی منقسم به هیولی و صورت است، با اوصافی که ناچار مختص به اوست، و سبب مباینتش با سایر اجسام، وگرنه اجسام از این نظر که جسماند، برابرند، و واجبالوجود واحد است و به هیچ یک از این وجوه، قبول قسمت نمیکند.
🖋 [ما به فیلسوفان] گوییم: که این مطلب را در پیش، بر شما ابطال کردیم و بیان داشتیم که برای این ادعا دلیلی ندارید، جز اینکه "مجتمَع آنگاه که پارهای از اجزایش نیازمند برخی دیگر باشد، معلول نامیده میشود" و در اینباره سخن گفتیم و آشکار ساختیم همانگونه که بعید نباشد فرض موجودی که موجِدی نداشته باشد، همچنان بعید نیست فرض مرکَبی که مرکِب نداشته باشد، و نیز میتوانیم موجوداتی فرض کنیم که موجِدی ندارند، زیرا شما نفی عدد و دوگانگی را بر نفی ترکیب بنا کردید، و نفی ترکیب را دلیل بر نفی ماهیت دانستید، نه وجود، و آنچه واپسین بنیانتان بود آن را از ریشه برکندیم، و تحکمتان را در آنباره روشن ساختیم.
و اگر [فیلسوفان] گویند جسم اگر نفس نداشته باشد، فاعل نمیتواند باشد، و اگر او را نفس باشد، نفس برای او علت است، پس جسم، مبدأ اول نیست.
[ما به فیلسوفان] گوییم: نفس ما، علت وجود جسم ما نیست، و نفس فلک نیز به تنهایی به نظر شما علت وجود جسمش نیست، بلکه آندو موجودهایی هستند که علتهای جداگانه دارند، زیرا هرگاه جایز باشد که وجود آن دو قدیم باشد، جایز است که علتی نداشته باشند.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی
📚@philosophycafe