...
بنویسید روزنامه های آخر الزمان
بنویسید
هر چه ندیده بودیم  شد
شد آنکه می ایستادیم زیر باران و جوانیمان
زیر درخت و بوسه بوسه سیب
زیر گلویی که کافی ست تر کنی
تر کن  درخت شوم ، انار
پرنده شوم
بیقرار

آه پرنده ی زندانی
پرنده های زندانی ِپیراهنِ زنی
در انتهایِ فصل هایِ این سرزمین گل و گلوله و
صبحگاهِ  اجرای حکم

ای استخوان های اعتراف کرده و ناکرده
  ای رازهای مگوی  محلی
  ای راز سر به مهر  که در حیاط خانه به خاکت سپرده ایم
زخم های عمیق مرا ببوس
با من حرف بزن
به زبان مادری ام که مار گزیده است
" سوی من لب چه می گزی" که این خاک
به هزار و یک دلیل
پاک نمی شود از دامنش خون
هزاراش را بگذار برای هزاره ی آتش
همان یک دلیل که زبان مادری ام را چرخاند در قفا
سرم را چرخاند سمت تیر
تو را انداخت  از سر نوشت محتومم
از سرنوشت ام که آغوش تو  بود
...
خوابم نمی برد
این خون توست که  بند نمی آید  از گلوی ماه
این نعش  جوان توست که
زیر پنجره ام  آواز  می خواند

خوابم نمی برد

«ناهید عرجونی»

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment