در رستورانی، یک شب پره ناگهان از جایی پر می زند و بر روی یک خانم می نشیند. آن خانم از روی ترس شروع به فریاد می کند. وحشت زده بلند می شود و سعی می کندبا بالا پریدن و تکان دادن دست هایش،شب پره را از خود دور کند. واکنش او مُسری بوده و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند وحشت زده می شوند. بالاخره آن خانم موفق می شود، شب پره را از خود دور کند. "شب پره" پر می زند و روی خانم دیگری نزدیکی او می نشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش می شودکه همان حرکت ها را تکرار کنند ! "پیشخدمت" به سمت آنها میدود تا کمک کند. در اثر واکنش های خانم دوم، این بار "شب پره" پر می زند و روی "پیشخدمت"می نشیند. پیشخدمت محکم می ایستد و به رفتار شب پره بر روی لباسش نگاه میکند. در زمانی مطمئن شب پره را با انگشتانش می گیرد و به خارج رستوران پرت می کند. در حالیکه قهوهام را مزه مزه می کردم، شاهد این جریانات بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد. آیا "شب پره" باعث این رفتارِ "هیستریک" شده بود؟ اگر اینطور بود، چرا "پیشخدمت" دچاراین رفتار نشد؟ چرا او تقریباً به شکل ایده آلی این مسئله را حل کرد، بدون اینکه آشفتگی ایجاد کند؟
این "شب پره" نبود که باعث این ناآرامی و ناراحتی خانم ها شده بود، بلکه عدم توانایی افراد در برخورد با "شب پره" موجب ناراحتیشان شده بود. من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من می شود، بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت می کند.
این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت می کند، این ناتوانی من دربرخورد با این پدیده است که موجب ناراحتیم می شود.
من فهمیدم در زندگی نباید " واکنش نشان داد،بلکه باید *"پاسخ"* داد !
آن خانمهابه اتفاق رخ داده واکنش" نشان دادند، در حالیکه پیشخدمت"پاسخ داد.
واکنش" ها همیشه غریزی هستند در حالیکه "پاسخ" ها همراه با تفکرند!
«این مفهوم مهمی در فهم زندگیست،...» آدمی که خوشحال است، به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است؛
او به این خاطر خوشحال است که: دیدگاهش” و پاسخش نسبت به مسائل درست است.