گفت و گو
گفتم: -" این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش ؟..."
گفت: -" صبری تا كران روزگاران بایدش
تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست،
گر نسیم و بوسه های نرم باران بایدش."
گفتم: -" آن قربانیان پار, آن گلهای سرخ ؟..."
گفت: -"آری..." ناگهانش گریه آرامش ربود،
وز پی خاموشی طوفانی اش
گفت: -" اگر در سوك شان ابر می خواهد گریست،
هفت دریای جهان یك قطره باران بایدش."
گفتمش: -" خالی ست شهر از عاشقان ،
وینجا نماند مرد راهی تا هوای كوی یاران بایدش."
گفت: -" چون روح بهاران آید از اقصای شهر،
مردها جوشد ز خاك، آنسان كه از باران گیاه،
و آنچه می باید كنون صبر مردان و دل امیدواران بایدش
#شفیعی_کدکنی
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing