روزی روزگاری احساس نیاز میکردیم که چیزی را که پشت این دنیای آشکار پنهان شده بود پرستش کنیم. از آغاز قرن هفدهم، سعی کردیم که «عشق به حقیقت» را به جای «عشق به خدا» بگذاریم، وصفی از جهان را پذیرا شویم که «علم به عنوان شِبهخدا» مطرح میکرد. از پایان قرن هجدهم سعی کردهایم «عشق به خود» را به جای «عشق به حقیقت» بگذاریم، سرشت عمیق روحانی یا شاعرانهی خود را بپرستیم و آن را به عنوان شِبهخدایی دیگر پذیرا شویم. و اکنون ما در راه رسیدن به نقطهای هستیم که دیگر هیچچیزی را نپرستیم، هیچچیزی را یک شِبهخدا نیانگاریم، و همهچیز را زادهی زمان و تصادف بیانگاریم. رسیدن به این نقطه که «تصادف را شایستهی رقم زدن تقدیر خود» بدانیم.