رمان تنها امکان بیان بیخانمانی است؛ سقف نداشتن و به آسماننگریستن و راه را نیافتن. انسان تک افتادهای که میخواهد با نوشتن صدای دیگری باشد یا صدای خود زبان در جای دیگری باشد.
در رمان در تبعید، گذشته به شکل خاطره، تروما، وسواس یا گناه در همین لحظه حال فعال است. اما خانه یا وطن هنوز درد تولید میکند و چیزی مربوط به گذشته نیست که به بازبینی رسیده باشد. احساس در رمان تبعیدی فارسی نقش مهمی بازی میکند تا جایی که شاهد بازگشت به رمانتیسم ادبی و سانتیمانتالیسم روایی هستیم. احساس عصبانیت، ناتوانی و محکومیت به این وضعیت باعث میشود نویسنده فارسی در تبعید نتواند همه آنچه که در توان داشته، و قبل از مهاجرت نشان داده، در چمدانش بگذارد. همین نشدن،که خود نویسنده گاه از خوانندهاش هم بهتر میداند، او را عصبانیتر میکند. در رمان فارسی در تبعید ما برخلاف ساخت و اساس رمان و رماننویسی انگار که با نویسنده صبور و نشسته پشت میز سر و کار نداریم بلکه با ورزشکاری هیجانزده مواجهیم که میخواهد تمام زورش را بزند و زودتر به نتیحه برسد. در رمان تبعیدی روایتهای پر بازگشتی میبینیم که دوباره به جغرافیای خانه بازمیگردد اما نگاهش از بیرون با ترکیب عصبانیت از وضعیت ناخواستهی در تبعیدش، هیچ شباهتی به خانه ندارد. این یاداوری طبق میلش تحریف و سیاه و سفید است: حکومت هیولاست و مردم فرشتگانی قربانی. این نگاه رمان فارسی در تبعید را به سمت قصه و حتی سلحشورنامههای اولیه بازمیگرداند. این ضعف را حتی در آخرین کار شهریار مندنیپور: 'عقربکشی' میبینیم نمونه کلاسیک از سانتیمانتالیسم ادبی در رمان فارسی در تبعید.
'نویسندگانی که مثل دیگر رفتگان و اطرافیان پر از خشم اند. هر چیزی در این دوره تاریخی سیاه و تلخ است و هر انسان مذهبی یا پاسداری نماد شیطان و خصم است!! و هر وفاداری فاسد. هر شهروند معمولی از ساندویچی و راننده تاکسی گرفته تا زن و مرد و پیر و جوان مخالف حکومت است و ستمدیده! رمانهایی سیاه و سفید که برخلاف پوسته و فرم روایتش نوعی از ادبیات رمانتیک به حساب می آید و حتی به ادبیات رئالیسم نزدک هم نیست.'
در رمان 'ملاقات در استانبول' به عنوان نویسندهای که هنوز در ایران زندگی میکنم اما امکان چاپ کتابهایم نیست سعی کردهام این بیخانمانی را در همان خانه به تصویر بکشم. تصویری که نه از بیرون بلکه از درون خانه و در حال جاری است. خانه در رمان من جایی است که نه میتوان در آن زیست و نه میتوان از آن بیرون آمد. اما در نویسندگان پیش از این خانه جایی نوستالژیک بود و هست؛ نوستالژی در ساختار رمان مدرن جایی ندارد. در رمان تبعیدی فارسی واژه: ' چه حیف شد خانه زیبا بود' جاری است در من خانه هنوز کار میکند و درد تولید میکند؛ خانه نه پناه است نه آرزو، برای من این خانه مسئلهای حل نشده است. در رمان این چنین روایت به جای پیشرفت دور میزند و زماننمیگذرد. خانه جایی نیست که از دست رفته باشد بلکه هنوز رهایمان نکرده است...