محمد کریم.بیگی پدر مصطفی کریمبیگی از جانباختگان عاشورای ۸۸ متنی را در صفحهی
اینستاگرامش خطاب به فرزندش منتشر کرد.
او که از امضاءکنندگان بیانیهی معروف ۱۴ نفره است، در این دلنوشته چنین نوشته است:
«بی شک تمام می شود این روزها که انسان برای بقا انسانی را به گلوله می بندد.
مصطفی جانم
عزیزِ بابا
تو با نگاهی دوخته بر سینه آسمان ترکمان کردی، آنگاه که سنگ فرش خیابان از خون ات گرم می شد و انسانیت شعاری بر لبان دولتمردان بود.
ما ماندیم و این آدم کشان که بر خون ریخته شدهات هنوز طناب دار میبافند.
مادرت و مادران این سرزمینِ گلگون از کفنهای سرخ، خواب قنداق کودکان شان را میبینند و آنان که سجده بر چوبههای دار میبردند به قنداق تفنگها میاندیشند.
فرزندم
پسر دلبندِ بابا
بودن را تاب نیاوردی. در این سرزمینِ غم زده هنوز هر صبح چون تو آزادی خواهانی را به قتلگاه می برند و قلب ما، پدران و مادرانِ انتظار بر درگاه خانه تا ابد میخکوب میماند.
مصطفی جانم اینجا هنوز ما در بیراهههای زمان، در این زمانهء نامردمی ها فریاد میکشیم "دیگر بس است کشتنِ جوانان" را و هنوز خون می خواهد گویی مسیر پر فراز و نشیب آزادیخواهی.
مصطفی جانم دیری ست رفتهای و مادر هنوز با صدای سنج و زنجیر عاشورائیان از خود بیخود، لالائیِ کودکیهایت را زمزمه میکند.
مصطفی جان
یکدانهء بابا
نام ات گره خورده است با تاریخِ شمشیر بر کشیدن حاکمانِ جور. نام ات گره خورده است با تاریخِ ایستاده مردن.
وقتی وحید لب بست و جان داد در راه احقاق حق،
وقتی علیرضا با ضرب کارد در سلولی تنگ سلاخی شد،
وقتی طناب دار، شرمگین بر گردن زانیار ناچار بر خود می پیچید و راه نفس را تنگ میکرد،
وقتی جوانان عرب، کُرد و بلوچ هر صبحگاه با رقص بر چوبه های دار دامن کشیدنِ خورشید را اندوه گین میکنند،
آخرین نگاهات را در ذهن مجسم میکنم.
مصطفی جانم
نگفتمات نرو که پنهان شدن پشت دیوارهای ترس را تاب نمیآوردی. اگر می ماندی، یا همچون دهها و صدها یار دبستانی ات پشت دیوارهای زندانهای شان مو سپید میکردی و یا چوبههای دار شرمسارِ قامت رعنایت میشد.
دردانه بابا. نگفته بودمات؟ مریم هنوز عاشقانههای کودکیهایتان را با لبخند زمزمه میکند. هنوز بر بازوان ستبرت سر میگذارد و خوابهای عاشقانه میبیند.
گاهی در خانه بلند صدایت میزنیم. میدانیم پاسخی نمیآید اما تو در خانه جاری هستی و شاید آنگاه که چشمانمان از اشک فراغ سرخ گشته، فنجان چای ات را سر میکشی و بر گونههایمان بوسه میزنی.
بارها خود را تجسم کردهام. در کنار تو. در ظهر عاشورا. در رقصی عاشقانه، آنگاه که گلوله بر پیکرت نشست و بر مامِ زمین آرام گرفتی.
با خون گرم ات که شیارهای زمین را پر می کرد جاری شدم و بر سینهء کفش آزادی خواهانی که دوره.ات کرده بودند خیابان ها را سرخ کردم.
مصطفی جانم
حاکمانِ جور، هم سالان ات را به دو نیم کردهاند. نیمی آماج گلوله و نیمی انگشت بر ماشه.
ما قربانیانِ شقاوت حاکمان هستیم.
بر سنگ آرام گاه ات تبر زدند. قلب مادر شکست و دیدگان مان پر خون شد. اما نام ات در سینه هامان جاودان شد و سطری شدی بر کتاب قطور آزادی خواهان.
مصطفی بابا دلتنگ به آغوش کشیدن ات است.
آرام بگیر. این شب را لاجرم پایانی ست. این سیاهی تمام میشود.»
@Tavaana_TavaanaTech