دکتر آشتیانی در گفتوگوهایمان در «پرسیدن و جنگیدن» نقلی از برتراند راسل دربارهی ظهور نازیسم در آلمان آورد که جامعهی آلمان مانند اتوبوس دوطبقهای است که در طبقهی بالای آن، بزرگترین فلاسفه مشغول پیچیدهترین بحثهای فلسفی هستند و در طبقهی پایین شوفر دیوانهای چون آدولف هیتلر تختهگاز به سمت دره میتازد. این تمثیل دربارهی وضع فلسفه - و کلیت علوم انسانی - در ایران میتواند همان اتوبوس دوطبقه باشد، با این تفاوت که رانندهی اتوبوس درهی مرگ ارمنستان پاره آجری روی پدال گاز گذاشته و خودش هم به طبقهی بالا رفته تا در مقام بزرگ فیلسوف، جامعهشناس، نویسنده، شاعر و... در کلیهی بحثها شرکت کند و حرف اول را بزند. البته فلاسفه و مابقی رفقا هم مشغول تأیید پژوهشهای فلسفی، ادبی و هنری جنابشان هستند و در واقع، مغازله و معاشقه با قدرت را با ادبیات دینی، لیبرال، محافظهکار و البته در صورت لزوم سوسیالیستی به انجام میرسانند. در این میان، برخی از این شبهروشنفکران همآغوش قدرت که مشکل را صرفاً از تودهی مردم میدانند، گاهی کاغذهایی حاوی دستورالعملهای سیجملهای برای صعود طبقهی پایین به طبقهی بالا هم صادر میکنند! «دکتر فاوستوس»ها - که سرآمدشان بعد از چهل سال عضویت در مصادر فرهنگی و علمی کشور تازه به این تحول فکری رسیده که «توسعه لازم است» - البته بدیهی است که برای عضویت در هیئت علمی دانشگاه و رسیدن به مسئولیتهای دانشگاهی مجبور به فروختن روح خود به مفیستوفلس هستند، اما کاش خودشان را برای رسیدن به مقام متصدی بلیت و دیگر هوای و هوسهای کودکانهشان پایین نیاورند و در همان طبقهی بالا بمانند. وضع دانشجویانشان که دربارهی هر چیز جهان مینویسند و میاندیشند جز ایران - و طبیعتاً از نظر آشنایی با تاریخ و جامعهی ایران جزو طبقهی «فقرای فکری» و »مستضعفین ذهنی» دستهبندی میشوند و شاید هم «اوتیستهای اجتماعی» که نمیتوانند حتی ارتباط چشمی با جامعهی خودشان برقرار کنند - بهتر از آن نیست. برخیشان هم در انزوای احمقانهی خودشان با متون کانت، فیشته، هگل، هایدگر، فوکو و... توهم آلمانی بودن، فرانسوی بودن، آمریکایی بودن و... دارند و از پشت شیشه برای مردمی که این اتوبوس مرگ را با حیرت تماشا میکنند، به نشانهی تمسخر زبان درمیآورند. از کجا آمدهای؟ کجا میروی؟ آمدنت بهتر چه بود؟ این سه پرسشی است که من در آخرین صفحات «پرسیدن و جنگیدن» دربارهی زندگی اجتماعی، سیاسی و فلسفی منوچهر آشتیانی در ایران و آلمان از او پرسیدهام و پاسخهای جالبی گرفتهام. آکادمیسین ایرانی اگر نتواند پاسخ درستی به این پرسشها بدهد - فرقی نمیکند به چند زبان خارجی فلسفه میخواند و در کدام آکادمی درس میخواند و میدهد - مانند هر موجود بیهویتی و بیمشکلهای در تاریخ فرهنگ ایران ارزش اعتنا ندارد. کاغذهایی سیاه میکند، بیآنکه سیاهی جامعهی خود را ببیند.