‌
یکم اسفند ۱۳۹۸ بود که فیلم نمکِ زمین در مدرسه‌ی تئاترِ آن قرار بود به‌نمایش دربیاید. هنوز اعلام رسمی کرونا نشده بود؛ ولی خب همگی کمی احتیاط می‌کردیم. محمد چند شب قبلش به من پیام داده بود و از حال‌وروزِ بدش گفته بود که برمی‌گشت به احوالات درونی‌اش و برخی اتفاق‌های تلخ زندگی‌اش. به من پیام داد و گفت: «نمی‌دونم شرايط بيرونی حالم رو بهتر می‌کنه يا نه؟ ولی دارم ديوونه می‌شم اين‌جا [کرمانشاه]. خواستم بزنم به جاده، نمی‌دونم تأثيری داره يا نه؟» و من به او گفتم: «آره حتماً بیا و من هستم برات» و گفت: «باشه رفيق، به طرز عجيبی بين تمام رفقای داخل و خارج از استان و بين تمام جاهای اين كشور، فقط جايی كه احساس آرامش دارم، كنار تو و همون قدم زدنو حرف زدن‌های شبانه‌ست.» می‌بینید؟ من تنها کسی بودم که او در اوج سختی و تنهایی و دشواری به او آرامش می‌داد و گیلان تنها جایی بود که او دوباره و دوباره آرزوی آمدنش را داشت، و آمد. و چند روزی باهم بودیم و یک روزش را هم من برای تغییر احوالات درونی‌اش، پیش‌نهاد کردم برویم مدرسه‌ی تئاترِ آن. خیلی استقبال کرد و رفتیم برای تماشای فیلم. از قضا آن فیلم هم درون‌مایه‌ی سوسیالیستی داشت و بسیار بر روان محمد خوش نشست و می‌گفت چه جای خوبی را دوستت نیما فراهم آورده‌است و چه‌قدر واقعاً گیلان و لاهیجانی‌ها اهل اندیشه و گفت‌وگو و تعامل هستند. محمد همیشه برای آمدن به شمالِ ایران، به مازندران می‌رفت؛ اما از هنگامی که مرا شناخت و به گیلان آمد، دیگر پایش را به مازندران نگذاشت و کوه‌ها و جاده‌ها و باغ‌های چایِ پیچ‌درپیچِ لاهیجان را به جاده چالوس و مازندران ترجیح می‌داد. یک چای‌خانه‌ای اطراف لاهیجان بود که همیشه می‌رفتیم آن‌جا برای صبحانه و شام و او حتی یک بار آمده بود گیلان و قبل‌از گفتن به من، به آن چای‌خانه رفته بود تا غذای محلی محبوبش را بخورَد و من بابت این اتفاق همیشه به‌شوخی به او می‌گفتم: «کلاً شما چپ‌ها کارتان خیانت کردن است» و او هم با لهجه‌ی قشنگش می‌گفت «من به‌خاطر او غذا حاضرم به همه‌تان خیانت کنم». آه که چه‌قدر در بدترین شرایط هم پرشور و حرارت بود. گرمای رفاقت بود. خیلی گرم. خلاصه این‌که هرگاه زنگ می‌زد حتماً احوال مدرسه‌ی تئاتر آن را هم می‌گرفت. به‌شوخی می‌گفت «اگر تو [من] در لاهیجان زندگی نمی‌کردی، حتماً برای زندگی به لاهیجان می‌آمدم». حالا من همه جای لاهیجان و گیلان با او خاطره دارم. بیش‌ترین جاهای گیلان را با او گشته‌ام و دیده‌ام. ردش را پی می‌گیرم و می‌بویمش. چه‌قدر خنده‌های دنیا بدون محمد کم‌تر است. او برای من الگوی سخت‌کوشی و زندگیِ دوباره بود. او دو بار در زندگی‌اش تمام اموالش را از دست داد و هربار دوباره از صفر آغازید و زندگی‌اش را سامان داد؛ اما این‌بار دیگر آتش امانش نداد. رفت. یک لحظه بیش‌تر نبود. چه بگویم از نیما و مدرسه‌ی تئاترش که مرا و دوستانم را با هزار خاطره و خنده در خود گرفته‌است.
گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عَذبم که دهی عین عذاب است
‌

2 comments

شرايط سختي داريد ، كمي شايد بتوانم دركتان كنم . سالها پيش كه تازه به غربت امده بودم ، بهم خبر دادند دوست عزيز و همخانه زمان دانشگاهم خودكشي كرده است ، يك هفته تمام كنار رود راين مينشستم و گريه ميكردم و نامه هايم به دوست از دست رفته را به رود ميسپردم .... دردناك ترين روزهاي سالهاي غربتم بود
تلخ ، سياه و غريب . اون غم يك گوشه قلبم بجا ماند ، فراموش نشد ، عادي نشد . نميشود