نوستالژی نیروی سیاسی دارد و میتواند پیامدهای سیاسی داشته باشد. به همین دلیل یکی از سوژههای دعوا در ایران امروز خود نوستالژی است. نوستالژی یعنی احساس دلتنگی نسبت به زمان یا مکانی که دیگر فرد به آن دسترسی ندارد. نوستالژی همیشه نیروی سیاسی بالقوهای داشته است و یک نمونۀ تاریخی آن را میتوان در زمینهسازی برای انقلاب ۵۷ مؤثر دانست. عمدۀ جمعیت شهرنشین تهران روستازاده بودند و سرعت شتابان شهریشدن و مدنیزاسیون در سالهای دهۀ چهل و پنجاه احساس غربتی را در آنها پدید آورده بود که خود را به شکل شهربیزاری و نوستالژی نسبت به زندگی روستایی پیشین نشان میداد. این نوستالژی در بیزاری از وضع موجود نقش مؤثری داشت.
یکی از مناقشهبرانگیزترین نوستالژیهای اخیر نوستالژی نسبت به پیش از انقلاب است و سوژۀ بحث و کشاکش در جامعه و میان اهل نظر شده است. در کل در ایران سر نوستالژیها دعواست. هر جریان و فرد طبق اندیشه و تمنای سیاسی خود، نوستالژی خود را دارد و با نوستالژیهای دیگر مقابله میکند. در این میان برخی از اهل نظر این کار را به شیوهای ریاکارانه با شعار علیه نفس نوستالژی انجام میدهند، اما همانهایی که نوستالژی برای پیش از انقلاب را شدیداً ملامت و سرکوب میکنند، خود نوستالژی عمیقی نسبت به خود انقلاب یا سالهای اول انقلاب یا دهۀ شصت یا حتی نسبت به دوران مصدق دارند. این نشان میدهد مشکل نفس نوستالژی نیست، بلکه نوع نوستالژی مورد مناقشه است.
در ایران انواع نوستالژیها وجود دارد: از نوستالژی نسبت به پیش از انقلاب تا نوستالژی نسبت به خود انقلاب یا سالهای اول انقلاب یا دهۀ شصت و جنگ یا هشت سال اصلاحات. نیازی به یادآوری نیست که چه دعواهایی سر این نوستالژیها وجود دارد! اما جدیدترین نوستالژی که میتواند پیامد سیاسی مستقیم هم داشته باشد، نسبت به دوران ریاست احمدینژاد است. این نوستالژی عمدتاً در دل همانهایی است که هوادارش بودند. بعید است بتوان پوچ بودن این نوستالژی را برای آنها اثبات کرد، زیرا دستِ استدلال منطقی به نوستالژی نمیرسد و مانند این است که کسی بخواهد با مداد قفلی را باز کند. نوستالژی را فقط میتوانیم تحلیل کرد... نوستالژی وجوه احساسی و عاطفی دارد که گوشِ آن فرکانسهای عقلانی را نمیشنود.
احمدینژاد در زمانی سکاندار دولت شد که کشور سالها ثبات و آرامش اقتصادی را پشت سر گذاشته بود. نرخ تورم به پایینترین حد رسیده بود، رشد اقتصادی مطلوب و روابط بینالمللی روی آرامش دیده بود و رفاه عمومی افزایش یافته بود. از خوشاقبالی او، قیمت نفت هم به بالای صد دلار و در مقاطعی تا 140 دلار هم رسید. پروندۀ هستهای تازه کلید خورده بود و پیامدهای اقتصادی آن هنوز بغرنج نشده بود. با خطای فاحش و ملامتبار جریان اصلاحطلب در انتخابات ۸۴ و عدم ائتلاف انتخاباتی آنها، احمدینژاد تقریباً به سادگی انتخابات را برد، در حالی که در صورت یکصدایی طیف اصلاحطلب بخت او برای پیروزی در دور اول به نظر صفر بود. حتی کسانی که او را به سوی ریاست جمهوری هل میدادند، فکر نمیکردند او به این سادگی روانۀ پاستور شود. پیششرط اصلی پیروزی او، عدم ائتلاف اصلاحطلبان و بیمسئولیتی آنها نسبت به بدنۀ اجتماعیشان بود؛ شرط لازم برای آمدن او همین خطاهای تاکتیکی اصلاحطلبان بود. به این ترتیب او آمد...
حالا چهار سال وقت داشت برای انتخابات ریاستجمهوری بعدی تبلیغ کند (البته این امکانی است که هر رئیسجمهوری دارد، او فقط به بهترین شکل از این امکان بهره برد). به هزار شهر کوچک و بزرگ رفت، در هر شهری مردم را در استادیومی جمع کرد و سخنرانی کرد... هیچ دولتمردی در طول تاریخ این همه در ایران نگشت. مردم فراموششدهای که هیچ مسئولی را هیچگاه ندیده بودند، رئیسجمهور را سر کوچهشان میدیدند.
برگ مهمتری که محمود در آستین داشت این بود که میتوانست به بخش عمدۀ دولتمردان بتازد و ژست اپوزیسیون بگیرد. در رأس قدرت لحن اپوزیسیون داشت. همۀ امکانات دولتی را در دست داشت، پشتیبانی سایر ارکان را هم داشت و سر بزنگاه مظلومنمایی میکرد و خود را بیپشتیبان جلوه میداد. علاوه بر این میکوشید سیاستهایی را اجرا کند که نقش عاملیت او و دولتش را آشکارا نشان دهد؛ مانند یارانهای که همیشه روی کالاها پرداخت میشد و حالا به اصرار او نقدی به جیب مردم پرداخت میشد: پولی که همیشه پرداخت میشد و دیده نمیشد، اکنون دیده میشد.
ریشۀ نوستالژی محمود در همین فرایند است: خطاهای فاحش رقبا، فرصت اقتصادی ویژه، سیاست مردمی چهرهبهچهره و بلیت ویژه برای اپوزیسیوننمایی... این نوستالژی حل نخواهد شد، فقط نوستالژی دیگری بر سیاهۀ نوستالژیهای ما افزوده شد: نوستالژی چاویستی (به یاد رفیق هوگو چاوز)...