پیشتر گفته بودم که یکی از وجوه مشترکمان که هنوز ما را یک «ملت» نگه میدارد، این است که همگی زیر ظلم و ستم بودهایم. همه به نحوی تلخیِ خودکامگی و مرارت استبداد را چشیده، نه، بلعیدهایم! تمام سلولهای ما از فاضلاب تبعیض است که دارند گل میدهند و آواز سر میدهند و موسیقی میرانند و سخن میسرایند. غریو دردمان را هیچکس نشنید و نخواهد شنید، جز ما به همدلی و یکدردی.
ای وطن ای خورده به بازار شقاوت
بس چوبِ حراج از طرفِ بیوطنانَتما هرگز درون آرامش نبودهایم. منظورم از آرامش، صلح نیست؛ میتوان در صلح بود، مانند امروز، اما در آرامش نبود. تمام هنر و دانش و دادخواهی و فغان و شعر و ساز و ناز و راز و رمز ما محصول همین بیآرامشی است. ایران بهسانِ مادری است که هر فرزند و نافرزندی از راه رسید و چیزی از آن چنگ زد و رخاش درید؛ اما این مادر هنوز بر سیرت نیکوی خود ایستاده و میدرخشد و متجلی است؛ گرچه میان سیاهی، اما هنوز میدرخشد. و چه نکو گفت زندهیاد استاد ستوده: «
خون است دلم برای ایران».
پن: دوستی نادیده، نیما نام، این آوازِ زیبا و جانگداز را برایم فرستادند که چیزی بر آن بنویسم. گوش دادمش و بیاختیار گریستم.
#آبان