‍ زادروز آندره تارکوفسکی است. من مخالف این هستم که انسانی، آرزو کند، کس دیگری باشد چون عمیقا معتقدم در هر انسان، چیز خارق‌‌العاده‌ای است که‌مختص اوست و خارق‌العاده‌ها کسانی هستند که این چیز خارق‌العاده را در خود یافته‌‌اند، به تقلا یا اتفاقی. با این‌حال در‌مورد یک نفر دلم می‌خواهد دست از مخالفتم بردارم و‌آن « آندره تارکوفسکی» است. گاهی ابلهانه فکر می‌کنم این کارگردان بزرگ همه چیزهایی که من می‌توانستم راوی آن باشم را از من دزدیده است! این صحنه از «سولاریس» را ببینید. تا حالا در قاب گذشته، در قاب یک چهره، در قاب یک چشم، خیره شده‌اید؟

اصلا دیده‌اید کسی سه قاب را اینقدر موجز قاب‌بندی کند؟ آدم‌های توی عکس‌های گذشته، مخصوصا آنها که در دوربین و حالا در تو چشم دوخته‌اند، شبیه قدیسانی هستند که نگاه توام‌ با پرسش و ترحم را بر تو و گناهت انداخته‌اند. انگار چیزی از تو می‌پرسند. انگار از تو می‌خواهند که « فاصله» و «جدایی» را برایشان تعریف کنی تا بعد بدون اینکه حرفی بزنند با آن چشم‌های ژوکوند طور خود شمای متهم به «ادامه‌دادنِ بدون آنهای زمان‌و‌زمانه» را شرمنده کنند. جمله درهمی گفتم؟ می‌دانم. چیزهایی که تارکوفسکی نشان می‌دهد چیزهایی است که کلمات و جملات برای بیانش الکن‌اند.

آدم‌های توی عکس انگار طاغیان جاودان سرزمینی هستند که فراموشی روزی هزاربار بر تخت سلطنتش، تاجگذاری می‌کند. آنها به ما نگاه‌می‌کنند. قلاب چشم‌های‌شان به دهان‌ماهیان غمگسار خاطرات ما گیر می‌کند و بعد به خشکی گذشته پرتاب می‌شویم تا برای قطره‌ای از حالِ بی‌قال‌و‌قیل، حالِ بدون دردهای باقی‌مانده از گذشته، له‌له بزنیم. چرا تارکوفسکی انقدر راحت و کوتاه و‌ رسا با قاب‌های سحرانگیزش حرف‌هایی را می‌زند که من برای بیانش باید اینهمه کلمه را به لحظه‌ای همنشینی با یکدیگر متقاعد کنم؟

سهند ایرانمهر


https://t.me/arshivefarhikhtegan/513

Comments

Be the first to add a comment