📄 اختراع حقوق بشر📄

👤در 1689 جان لاک در کتاب "دو رساله در باب دولت" می نویسد از آنجایی که همه ما انسان ها محصول اراده خداوند هستیم، تجاوز به زندگی، آزادی، و مال دیگری برخلاف حکمت خداست، بنابراین وظیفه دولت محافظت از این حقوق است. انقلاب آمریکا در 1776 به وقوع می پیوندد که قانون اساسی آن مستقیما متاثر از ایده حقوق طبیعی لاک است. در 1789 انقلاب فرانسه واقع شده و در همان سال “اعلامیه حقوق بشر و شهروند” در آن به تصویب می رسد. این دو انقلاب زمینه را برای ایجاد حقوق قضایی و سیاسی آماده کرده، قرن های پس از آن شاهد موج های احقاق حقوق زنان، بردگان، و مهاجران می شوند.

اما در حقیقت گسترش حقوق انسانی و آزادی، خطی و دائما رو به رشد نبوده، مثلا قرن بیستم با وقایعی چون فاجعه دو جنگ جهانی، نسل کشی یهودیان، سرکوب خشن مردم توسط رژیم های کمونیستی، و حمایت ایالات متحده از رژیم های دیکتاتوری در آمریکای جنوبی همراه بود.

🔘توماس جفرسون در اعلامیه استقلال آمریکا می نویسد:
"ما این واقعیت که انسان ها همه برابر خلق شده اند را بدیهی میدانیم". اما اگر این حقیقتی بدیهی است چرا اصلا به آن اشاره شده است؟ و چرا فقط در مکان ها و زمان های بخصوصی بیان گشته؟ چطور ممکن است که حقوق بشر جهانی باشد درحالیکه همه دنیا آن را قبول ندارند؟ آیا باید توضیح ضمنی طراحان اعلامیه جهانی حقوق بشر 1948جامعه ملل را بپذیریم که بر مجموعه ای از حقوق توافق نظر کردند ولی توضیحی در مورد مبنای آن ارائه ندادند؟

بیشتر مردم احتمالا موافق هستند که انسان ها حقوقی دارند ولی تقریبا هیچکس قادر به ارائه دلیل برای آن نیست. این حقوق منبعث از خدا، و برمبنای اصولی منطقی، جهانی، یا حتی تصادفی نیستند، بلکه فرهنگی اند. تقویت گفتمان حقوق انسانی در انقلاب های آمریکا و فرانسه ناشی از یک تغییر مهم فرهنگی نسبت به قرن پیش از خود بود: توسعه حس همدلی empathy. همدلی نیازمند درک این مساله است که همه ما انسان ها به هم شبیه هستیم، و احساسات، عواطف، شادی، و رنج های مشابه داریم.

این درحالی است که تا آن زمان این ها حقایقی پذیرفته شده نبودند. مثلا مخوف ترین انواع شکنجه و عذاب دادن زندانیان کاملا عادی تلقی میشد و حتی مورد اعتراض روشنفکران قرار نمیگرفت. مجرم دیگر مالک بدن خود نبود و عذاب دادن او بازپرداخت بدهی اش به جامعه تلقی می گشت. اعدام های عمومی عموما با ازدحام مردم و حتی مراسمات جشن و بزم همراه بود. از نظر قضات درد وسیله ای بود برای اینکه روح زبان به گفتن حقیقت باز کند.

اما این وضعیت از 1760-1770 شروع به تغییرکرد و رنج بعنوان احساس جسمی مشترک بین انسان ها شناخته شد. توسعه حس همدلی در جریان روند فرهنگی شگفت انگیزی در قرن هجدهم روی داد، و آن گسترش رمان های نامه نگارانه بود. این داستان ها عموما بطور سریالی چاپ می شدند، و طبیعت خودمانی نامه ها اثر واقع نمایی بی سابقه ای داشت، مانند پنجره ای مستقیم و صمیمی به زندگی دیگران، و تاثیر اجتماعی این پدیده بسیار گسترده بود.

📍نتیجه اینکه حقوق، یا هر حرکت اجتماعی نیازمند مبارزه فرهنگی در بستر تخیلات انسانی است، و نه صرفا قانونی، نهادی، و فلسفی، بلکه نیازمند پایه های فرهنگی برای تقویت خود است. فرهنگ، اخبار، فیلم، رمان، و موسیقی تنها توصیف کننده جهان نیستند، بلکه ایجاد کننده آن و سازنده آینده هستند. برای رسیدن به تقویت هر گفتمان نیاز به پایه های فرهنگی و درک مشترک است.
از علوم انسانی
@cafe_andishe95

Comments

Be the first to add a comment