امیلیا با خوشحالی به اون دوتا نگاه میکرد. سوبارو بئاتریس رو بلند کرده بود و تو هوا میچرخوندش و قربون صدقش میرفت. پشت سر امیلیا روستاییها بودن که براشون دست میزدن و فریاد شادی میکشیدن.
و درست وقتی که سوبارو داشت با خوشحالی بتی رو میچرخوند....
«اِاِاِه!....»
پاش لیز خورد و جفتشون با صورت رفتن توی برف.
#NovelVsAnime
#Subaru
#Beatrice
#AnimWorld
❄️ @AWReZERO ❄️
مگه تا الان روزوال هی روح خودش رو به یه جسم دیگه انتقال نمیداد و بتی و سنسی رو یادش نبود که الان که اینجوری گفت بتی تعجب کرد! میشه یه توضیح راجع به این سکانس بدید لطفا؟
فقط خود رزوال میدونست چی کار داره میکنه
فقط خود رزوال میدونست که داره روحش رو با اون روش تو بچههاش میذاره و اینطوری عمر خودش رو زیاد میکنه
. روزال همه ی مدت همون رزوالی بود که سنسی رو یادشه ولی بتی اینو تازه فهمیده 😀
و خب هنوز متوجه نشدم که چرا اینو از بتی قایم میکرده؟
ولی خب یکی از ابهاماتم راجع به این سکانس برطرف شد
در ضمن همهی کارهای رزوال از روی کتابش بود