📌«شکست‌هایی که زندگی را بلعیدند»

#رضا_نساجی

بعد از وقایع تلخ دی‌ماه ۱۴۰۴ و این نمایش عریانِ خون‌فروشی که بخشی از سلطنت‌طلبی به آن تن داد، چیزی که بیش از هر چیز به چشم می‌آید خودِ جامعه است؛ نه برای محکوم‌کردن، بلکه برای فهمیدن. یک خستگیِ عمیق، یک بی‌افقیِ واقعی، یک فرسودگی که دیگر پنهان نمی‌شود. این‌همه ناامیدی قابل درک است، اما صورت‌بندیِ آن نگران‌کننده است: در اکسپلور اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی، آدم‌ها به‌شکل عجیبی منتظر فرودِ معجزه‌اند؛ چشم دوخته‌اند به تجاوز نظامی آمریکا، به ناو، به بمب، به «یک اتفاق بزرگ». و وقتی خبری نمی‌شود، وقتی فرجی در کار نیست، لحن برمی‌گردد به آن جمله‌ی هولناک و آشنا: «گاز رو باز کنیم و بعد بمیریم». این نوسان میان انتظارِ ناجی و میل به محوِ خود، دیگر سیاست نیست؛ این نشانه‌ی یک فروپاشی روانیِ جمعی است که اگر ادامه پیدا کند، نه به تغییر، که به سیل افسردگی، استیصال و شکست می‌رسد.

این‌جا مقایسه با نسل‌های پیشین ناگزیر است و البته دردناک. فعالان دهه‌ی شصت را در نظر بگیر؛ نسلی که در دلِ زندان، طرد، جنگ و سیاهی کامل زیست. با این‌همه، بسیاری از آن‌ها ـ نه همه، اما بسیار ـ به زندگی برگشتند. زخمی، خسته، شکسته، هم‌قطارانی که دیگر نیستند اما خودشان هنوز زنده‌اند. زندگی ساختند، رابطه ساختند، نوشتند، فکر کردند، ماندند. نه چون شرایط مساعد بود، بلکه چون زندگی برایشان فقط تابعِ «نتیجه‌ی سیاسی» نبود. عقب‌تر برویم؛ دهه‌های سی، چهل و پنجاه. آدم ناخواسته «یاد فولاد چگونه آب‌دیده شد» می‌افتد. نسلی که امروز به‌راحتی مسخره‌اش می‌کنیم: بی‌اینترنت، بی‌منبع، با جزوه‌های حزبی. اما همان نسل، با همه‌ی خطاها و ساده‌سازی‌هایش، چیزی داشت که امروز کمیاب شده: تاب‌آوریِ تاریخی؛ توانِ زیستن در شکست، بدون این‌که زندگی را کنار بگذارند.

تفاوت فقط در شدت سرکوب یا شکل سیاست نیست؛ ریشه‌اش عمیق‌تر است. آن نسل‌ها ـ درست یا غلط ـ جهان را از خلال رابطه می‌فهمیدند. رنج اگرچه بر تن فرد می‌نشست، اما در افقی مشترک معنا پیدا می‌کرد. فرد مهم بود، اما نه منزوی و نه معلق؛ زندگی فقط صحنه‌ی تحقق «خود» نبود. امکانِ فداشدن برای دیگری، یا دست‌کم زیستن در پیوند با دیگری، هنوز افق می‌ساخت و همین افق اجازه می‌داد شکست الزاماً به انهدام روانی ختم نشود. سیاست از زندگی جدا نبود و زندگی منتظرِ پیروزی سیاسی نمی‌ماند تا شروع شود.
امروز مسئله نفی فرد یا ارزش‌های مدرن نیست؛ مسئله نحوه‌ی تهی‌شدن آن‌هاست.

وقتی سیاست به تجربه‌ی کاملاً شخصیِ رنج فروکاسته می‌شود و هیچ افق مشترکی باقی نمی‌ماند، زندگی هم مشروط به «ثمر دادن» می‌شود. اگر تغییری رخ ندهد، همه‌چیز بی‌معنا جلوه می‌کند؛ از سیاست تا خودِ ادامه‌دادن. در چنین وضعی، جامعه میان انتظارِ معجزه و وسوسه‌ی حذفِ خود آونگ می‌شود. این بی‌قراری نه از زیادی خواستن، بلکه از نداشتن جایی برای پیوندخوردن می‌آید؛ از همان گسستی که سیاست را از زندگی جدا می‌کند و آدم‌ها را، هرکدام جدا از هم، منتظر واقعه‌ای می‌گذارد که شاید هرگز نیاید.


➕Ellinne

Comments

Be the first to add a comment