مجنون مغربی بر سکویی در بازار شام ایستاده بود و از کتاب خدا میخواند: "بعضى از شما غيبت دیگری نكند آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود بخورد، از آن كراهت داريد". عابری گفت: این جواز اکل مردار برای مضطر پس چیست ؟ مجنون: برای خلاص جان از هلاکت است و واجب. عابر: پس آدمی را بحکم شرع نمیتوان از ارتکاب غیبت بازداشت. مجنون: آدم مضطر را حرجی نیست. عابر: همین شرط و الا و اگر، مردم را به خوردن گوشت همدگر وادارد. "کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم". مجنون از سکو بزیر آمد و عابر بر فراز کرد که: تو بخوان. گوهر قرآن طریقت اخلاقست، نه شریعت احکام. اگر هرآینه مردمان برای آرامش خویش زبان به بدگویی هم نمیگشودند، آسودهتر بودند تا از خوف فرمان شرع.
عابر: خدا ترا از بدگویان برهاند ! متشرعان بی جواز غیبت نمیکنند. اول حلال میکنند و بعد به نیش میکشند ! غیبت از جنس تربیت است نه حرمت.