‏
برای شناخت بیشتر از ماهیت «سید ابراهیم رئیسی»

سال ۶۷ بود،

طبق فتوای خمینی کشتار وحشیانه مجاهدین خلق درتمامی نقاط ایران جریان داشت.

حمام خون از مجاهدین راه افتاده بود و بی محابا درزندانها اعدام میشدند.

دختری بود حدود ۱۶ تا ۱۷ سال که ناقص‌العضو بود که پایش میلنگید.

سر یکی از چهارراه ها در مشهد سیگار و کبریت و دستمال کاغذی میفروخت. مادرش آسم مزمن داشت و پدر نداشت.

دوبرادر داشت که ازخودش کوچکتر بودند و به خاطرمریضی خاصی یارای حرکت نداشتند و درخانه زندگی میکردند.

تنها ممردرآمد این خانواده، همین دختربود، مردم ازش خرید بیشتر میکردند و شب خوشحال از اینکه تونسته بود ماموریت خودش راانجام دهد،شاد به خانه میرفت.

یکی ازروزها شخصی روزنامه مجاهدین خلق را به اومیدهد که بفروشد تا کمکی به او بشود. (جنایت‌های مجاهدین خلق)

دخترک معصوم نمیدانست مجاهد یعنی چه؟
مجاهدین خلق چه مفهومی داره.
تا اینکه یک روز دستگیر شد و به زندان رفت.

عموی این دختر بعداز سه روز کنکاش از کاسبان سر چهارراه متوجه میشود که او را گرفته اند.

سراغ من آمد و گفت اگر این دختر آزاد نشه، خانواده‌ای نابود میشن.
به حکم وظیفه انسانی سراغ ابراهیم رئیسی رفتم که از بچگی میشناختمش غروب بود که اجازه دادند به دیدنش بروم.

خیلی گرم تحویلم گرفت.
داستان دخترک را برایش تعریف کردم.
گفتم که عموی این دختر بیرون ایستاده منتظر نتیجه هست.

گفت اسم و مشخصات کامل همراه با تاریخ دستگیری رو بنویس به من بده، صبح ساعت ۸ بیا من دستور میدم آزادش کنند، با خودت ببرش.
خیلی خوشحال شدم و کلی تشکرکردم.

به اتفاق عموی دختر، به خانه آنها رفتم.
خانه محقر خشت و گلی در گوشه‌ای دورافتاده در شهر مشهد.
مادر دختر که مارو دید خیلی خوشحال شد.

وقتی گفتیم معصومه فردا میاد، از خوشحالی گریست.

بچه هاشو صداکرد و به اونا گفت معصومه فردا میاد.

دوتا برادرش توان ایستادن روی پا نداشتند. خودشونو روی زمین کشوندند تا به هم رسیدند. همدیگه رو بغل کردند و بوسیدند و اشک شوق ریختند.

آمدیم بیرون به عموی دختر گفتم ساعت۷ صبح میام دنبالت تا به اتفاق بریم معصومه رو بیاریم.

۸صبح رسیدیم زندان
سید نیومده بود
تا ساعت ده منتظر بودیم ولی نیومد.
پرسیدیم کی میاد؟

گفتند معلوم نیست
سرگردون مونده بودیم
به یکی از پرسنل زندان شرح ماوقع رو گفتیم.

گفت من چیزی نمیدونم!

خیلی خواهش کردیم که شرایط این دختر اینه، شرایط خانواده‌اش اینه و محض رضای خدا کمکی بکن.

دلش به رحم اومد. اسم و مشخصات رو از من گرفت و گفت منتظرباشید.
حدود بیست دقیقه در اضطراب بودیم تا اینکه اون آقا اومد.

گفت پدر معصومه کدومیک از شماها هستین؟
‏
توضیح دادم که ایشون پدر نداره.

من با حاج آقا رئیسی دوست هستم و این آقا هم عموی معصومه هست.

به من گفت شما بیا داخل
دلهره عجیبی داشتم.
خدایا ساعت حدود دوازده هست
پس چرا آزادش نکردن؟
حاجی که قول داده بود.

نشستم روی صندلی برایم چای آوردند
بعداز ده، دوازده دقیقه ایشون گفت:

آقا متاسفم معصومه ساعت ۴ صبح اعدام شده!!

درجایم خشک شدم. نفسم بالا نمیومد. احساس میکردم دنیا به آخر رسیده،

مات و مبهوت، حرفی برای گفتن نداشتم.

درست میگفت
معصومه با دستور مستقیم رئیسی اعدام شده بود..!

"مهدی محمدی رمضانی"

-_-

ملانِقی: این داستان کمی مشکوک می‌زنه، اما از رئیسی جانی که آن همه برای کشتن ۲۰۰ نفر قبل از ماه رمضان به منتظری التماس می‌کرد؛ هیچ چیز بعید نیست.!

Comments

Be the first to add a comment