احمد زیدآبادی چند وقتیست بحثی را مطرح کرده با عنوان «نیروی چهارم» که در میان وقایع سریع و متواتر کشور فرصتی برای پرداخت به آن بوجود نیامده. اما دیشب در کلابهاوس بالاخره خودش با همین موضوع مشخص وارد شد و این بحث را بصورتی مبسوط و با حضور برخی از منتقدینش مطرح کرد. اما ایدهی «نیروی چهارم» چه میگوید؟ اگر قرار باشد خلاصه و مفید و در یک جمله گفت میشود؛ "نیروئی که نه اصولگرا نه اصلاحطلب و نه برانداز است."
زیدآبادی اعتقاد دارد که آن نیروی رستگاریبخش ایران، نیروئی بغیر از این مجموعه نیروهای شناخته شدهی حاضر در سپهر سیاسی کشور خواهد بود که هر کدامشان بدلیل ناکارآمدی، عدم توانائی یا دارا بودن سوءپیشینه برای مردم علیالسویه و غیرقابل اتکا شدهاند و بنظر او آن نیروئی میتواند کار را بسامان برساند که خارج از این جریانها باشد. ناکارآمدی و تمامیتخواهی اصولگرایان، عدم توانائی اصلاحطلبانی که تنها مسیرشان برای اصلاح از صندوق رأی میگذشت و در بهار ۱۴۰۰ به بن بست مطلق رسید و سوءپیشینهی خطرناک براندازی که در انقلاب ۵۷ نمود داشته، جامعه را به این ایده رسانده که بدنبال راهی جدید و چهارم باشد. البته این اعتقاد زیدآبادیست و برآورد او از سپهر عمومی جامعه که به گفتهی خودش در سالهای آخرین دورهی زندانش و بعداز ۸۸ به آن رسیده و ایدهایست که اگر نظام مفهومی آن مشخص و شفاف نباشد هرکسی میتواند خودش را به آن نزدیک بداند.
در هرحال با توجه به اینکه در آتیهای بسیار نزدیک، ایران آبستن حوادثی بزرگ و سرنوشتساز خواهد بود، هر نوع ایدهپردازی و جریانسازی میتواند برای بخشهای بزرگی از جامعه جذاب و قابل درنگ باشد. اما آنچه مانیفست جریان چهارم زیدآبادی را با دیگر مانیفستهای مطرح شده متمایز میکند، دلبستگی بیش از حد و خوشبینی مفرط او به هیأت حاکمهی کنونیست! همان هیأت حاکمهای که بارها خود زیدآبادی را بصرف فکر کردن و بیان بلند بلند آن بازداشت و زندانی و شکنجه کرده است! شاید هم این خوشبینی بیش از حد و اعتماد او به هیأت حاکمه را بشود به خوف شدید او از عواقب انقلاب و براندازی مربوط دانست. همان عواقب خطرناک و وحشتناکی که پس از انقلاب ۵۷ گریبان کشور و مردم را گرفت و هنوز هم رها نکرده و حتی باید گفت این تباهی و ویرانی روزانهی کشور (که اتفاقا خود زیدآبادی تباهی محض را قبول ندارد) حاصل انقلاب و شعارها و آرمانهای بخش اصلی و غالب انقلابیون است. اما طرح این ایده و همین نگاه معتمدانه به نظام، اینروزها در وهلهی اول برای خود زیدآبادی مشکلساز شده و باعث افت و افول شدید محبوبیت او در افواه عمومی شده است. شاید هم این برای خود زیدآبادی حالا که تصمیم گرفته در یک مسیر مشخص با ایدهای اعلام شده حرکت کند و در مسیر همان، بعنوان اولین نفر و حتی به تنهائی هم شده پیش برود، دیگر مهم نباشد و حملات و ناسزاهای همه طرفه را با تمام آسیبهای روحی، تحمل کند و این افول محبوبیت را بجان بخرد. چرا که بعید نیست زیدآبادی تصمیم گرفته باشد مسیری شبیه مسیر مهندس بازرگان را برود. آنهم اینبار که بولدوزری چون آیتالله خمینی در عرصه حضور ندارد تا هرکسی که به فکر اصلاح بود را با تیغهی بیلش بترساند و فراری بدهد یا اگر کسی مثل دکتر بختیار هم خواست جلوی حرکتش را بگیرد، از رویش با چهارچرخ رد شود.
خلاصه با تمام تلاشی که انجام دادم با نگاهی بیطرفانه به ایدهی نیروی چهارم بپردازم اما نمیتوانم در پایان نگویم با ایده و طرح دکتر زیدآبادی نمیتوانم بهیچوجه موافق باشم و مشخصا مصادیقی که برای تأئید این ایده میآورد را کاملا انتزاعی و غیر واقعی میدانم. اما در زمانهای که مملکت، از بالا تا پائین در یک بنبست مطلق قرار گرفته (که برعکس نظر خود زیدآبادی اتفاقا حاصل و نتیجهی رفتار خود ولایت مطلقه است) هر حرکت و فکر و ایدهای که حتی بدون پشتوانهی دقیق فکری و نظری، از هر قلمی که به این سرزمین بیندیشد و به رستگاری ایران فکر کند و جمهوری اسلامی را از ایران تمیز دهد (حتی اگر بعنوان هیأت حاکمهی مشروع آنرا برسمیت بشناسد) کاملا با ارزش و ستودنیست و باید قدردان آن بود و پیرامون آن فکر و تحلیل انجام داد تا شاید انسداد فکری جامعه شکسته شود. نقد کامل این نیروی چهارم هم که از زیدآباد مسیرش را آغاز کرده، بماند برای بعداز جلسات بعدی که صاحبش آنرا بیشتر بشکافد.