نفس بکش ترانه جان به سوزنِ خیالِ من به نبضِ بی شکیبِ من نفس بکش
اگر به شهرِ ما دگر پرندهای نمیپرد درختهاش خسته و گلوله در نفیر و خشم
اگر که در اتاقِ من کسی به رقص برنخاست اگر که سقف این اتاق هنوز گریه میکند و خشت خشت میچکد به بستری که خالی از حریرِ گرمِ او شده
نفس بکش ترانه جان هنوز هم که تا ابد امید پرسه میزند به نورِ منکسر بر این چهارچوبِ مندرس نفس بکش نفس بکش دوباره و دوباره و هزارباره هم بخوان که تا هوای این نفس به رعشهی نوای تو بهار را صدا کند...