هر بار که صبح ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ را به یاد می آورم اندوهی عمیق و بی پایان قلبم را می فشارد. آن روز تهران در سکوتی دلهره آور فرو رفته بود. گویی پایتخت ما که از چند ماه پیش در خون و آتش بسر میبرد ناگهان نفس در سینه حبس کرده بود. ما در آن روز به سفر میرفتیم، مملکت را ترک میگفتیم با این گمان که دور شدن موقت پادشاه به آرام کردن شورش کمک خواهد کرد. ما به سفر میرفتیم، تصمیم به این سفر از ده روز پیش گرفته شده بود. ما به طور رسمی برای چند هفته استراحت به خارج از کشور پرواز میکردیم. پادشاه مایل بود خبر سفر به اینگونه اعلام گردد. آیا به این مطلب اعتقاد داشت؟ نا امیدی و اضطرابی که گاه به گاه در نگاهش مشاهده میکردم، نشانی از این مطلب نداشت.  امّا من بدون اینکه واقعاً اعتقادی داشته باشم این امید را در دلم می پروراندم. در نظر من غیر قابل تصور بود که این مرد که ۳۷ سال از زندگی خود را به ملّتش ارزانی داشته، اعتماد مردم را بار دیگر به دست نیاورد. در دوران پادشاهی او ایران با شتاب فراوان توسعه یافته بود. روزی که آرامش دوباره برگردد، همه مجبور به قبول این واقعیت خواهند شد. آری، امیدوار بودم همه به استقبال او خواهند رفت و حق را به حق دار خواهند داد.

برف باریده بود و با سرد کوهستان دانه های بلورین برف را در فضای آفتابی پخش میکرد. شب به آرامی گذشته بود. آرامشی شگفت آور، به طوری که پادشاه توانسته بود چند ساعتی بخوابد. همین نیز غنیمت بود. بچه ها دیگر در کنار ما نبودند. دیدارهای سرزده لیلای کوچولو، نگاههای پر مهر فرحناز به پدر، شوخی ها و خنده های علیرضا و حتی زیاده روی های او که همسرم با مهربانی تحملشان میکرد، دیگر از کاخ به گوش نمیرسید. من تا آخرین لحظه، رفتن را به تعویق انداخته بودم زیرا پیش بینی میکردم که رفتن آنها نشان از پایان یک زندگی خانوادگی دارد که نزدیک به بیست سال با مهر و شادمانی توأم بوده است. پسر بزرگمان رضا در آمریکا بسر میبرد و دوره آموزشی خلبانی هواپیماهای شکاری را میگذراند. او که در آن زمان ۱۷ سال داشت، هر روز از طریق تلفن با ما در تماس بود. اوضاع آنچنان که تلویزیون آمریکا گزارش میداد، او را بسیار نگران کرده بود. من سعی میکردم اطمینان او را جلب کرده متقاعدش کنم که باید استقامت کرد و به ویژه امید را از دست نداد. در حالی که خود احساس میکردم که مملکت به سوی هرج و مرج میرود. تقریباً در همه جا مردم دست از کار کشیده بودند. پادشاه با پسر بزرگمان به اختصار سخن میگفت و او نیز کوشش میکرد پریشانی خود را از پدر پنهان کند.

کهن دیارا
شهبانو فرح پهلوی

https://t.me/flith/12484

@flith

Comments

Be the first to add a comment