🖋 این تصور که سلطنت در دورۀ [انسانهای] بدوی، یک سلطنت استبدادی است و مردم قبیله فقط به خاطر فرمانروا زندگی میکنند، در مورد سلطنتهای موضوع بحث ما، به طور کامل صدق نمیکند؛ بالعکس، در این نظامهای سلطنتی، فرمانروا فقط به خاطر مردم قبیلۀ خویش زندگی میکند و زندگی او تنها تا آنجا ارزش دارد که تکالیف مربوط به مقام خود را انجام میدهد و گردش امور طبیعت را به سود مردم خویش تنظیم میکند. از لحظهای که از اجرای تکالیف خود غفلت میورزد یا از آن سرباز میزند، توجه، اخلاص و احترام مذهبی که وی از آنها به اعلا درجه برخوردار است، جای خود را به نفرت و تحقیر میدهد. وی به وضع شرمآوری رانده میشود و اگر بتواند صرفاً خود را از مرگ برهاند، ممکن است حتی خود را خوشبخت بشمارد. او که امروز چون خدایی مورد پرستش است، ممکن است فردا همانند یک جانی به قتل برسد.
🖋 ولی ما حق نداریم این تغییر روش قبیله را دلیلی بر بیثباتی یا نشانهای از دمدمیمزاجی بدانیم، بالعکس شکلهای مختلف چنین رفتاری با هم در انسجاماند؛ آنها معتقدند که اگر پادشاه خدای آنهاست، باید خود را حامی و نگهبان آنان نشان دهد؛ و از لحظهای که دیگر نخواهد از آنها حمایت کند، باید جای خود را به کس دیگری که آمادگی بیشتری برای این کار دارد واگذارد. ولی تا زمانی که توقعات و انتظارات آنها را برآورده میسازد، توجه و خدمات مردم بدوی به او حد و اندازه ندارد و خود او را نیز وا میدارند که با همان علاقه و توجه از خود مواظبت کند. چنین پادشاهی همچون محبوس در میان مجموعهای از تشریفات و آیینها به سر میبرد و در شبکهای از آداب و قیود محصور میماند. هدف این تشریفات نه بالا بردن مقام و منزلت اوست و نه حتی افزودن بر رفاه و راحتی او، بلکه یگانه هدف موردنظر، بازداشتن وی از انجام کارهایی است که میتواند نظم طبیعت را مختل گرداند و نابودی خود او و قبیلۀ وی و تمام جهان را سبب شود.
📚 از کتاب «تابو و خطرات روح»، نوشتۀ جیمز فریزر
📚@philosophycafe