وقتی که مفهومی بزرگ و سرخ
با جامهی شوریدگان خلق
در ازدحام شهر بیآواز میگردد
و میرود،
تند و نهان،
تا قریههای دور یا نزدیک
و باز میگردد
و مینشیند درمیان قهوهخانههای دودآلود
با گلمراد و محسن و بقراط
و میدود
در مدرسه با خسرو و بهروز
و در خیابان،
عابران را با سلامی برمیانگیزاند
و در اتوبوس،
از گرانیهای رنج روز میگوید
و در کنار کارمندان مینشیند
با دلی غمناک
و سوگواری میکند
روی مزار رتبه و قانون
و درجنوبشهر
بر دیوارهای فقر میکوبد
و در کنار کار و زحمت میسراید
شعر خونین رهائی را؛
زندان چه بیمقدار میآید!
این قلعهی پوسیده
این تدبیر
این بند و
این زنجیر...
«سعید سلطانپور»
@designmanufacturing