احوالپرسی شاید در نگاه اول چیز پیشپاافتادهای باشد اما در اساس یک قرارداد نانوشته دارد: ما از احوال همدیگه میپرسیم زیرا چیزی برای پرسیدن وجود دارد. اما وقتی حال جمعی به یک چرخه پرتکرار از ناامیدی، اضطراب، تلاش برای بقای صرف و جنگ با هر مسئله کوچکی بدل میشود دیگر میدانی یک احوالپرسی ساده میرود که به یک وظیفه سخت تبدیل شود. همه چیز با یک «خوبم» سر و تهش هم میآید که میدانی دروغ است زیرا که نه در گوینده توانی برای توضیح سلسله مسائلی که با آن در جنگی برای بقا قرار گرفته است وجود دارد و نه میتوان مطمئن بود که مخاطب ظرفیت و توان روحیای برای شنیدن این داستانها دارد. حال جامعه شده است داستان آن مردی که در مسکو برگه سفید پخش میکرد و در جواب ماموران میگفت اصلا چیزی برای گفتن باقی نمانده است، همه چیز مثل روز روشن است! mohammadaleph✍️