🗯 یکی از متفکرایی که برای خیلی از ایرانی‌ها جذابه، میشل فوکوئه (متفکر فرانسوی). کافیه نگاهی به ترجمه‌هایی که از آثار فوکو شده، بندازیم تا ببینیم چقدر فوکو هنوز در ایران مشتری داره: کتاب‌هاش ترجمه شده، مقاله‌هاش ترجمه شده، درسگفتارهاش ترجمه شده، حتی برخی نامه‌ها و مصاحبه‌هاش هم ترجمه شده. محمد ملاعباسی توی یادداشتی به اسم «هنوز هم فوکو؟» نوشته که این استقبالی که از فوکو شده، فقط مخصوص ایران نیست و فوکو "سالهاست که جزء سه نویسندۀ پرارجاع جهان در علوم انسانی است". وقتی متفکر یا نویسنده‌ای تا این حد معروف میشه، قطعاً برداشت‌های اشتباه و «پرت‌وپلا»گویی هم حول اون فرد افزایش پیدا می‌کنه.

🗯 متفکر معروف تبدیل به یه مُد میشه و افراد مختلف هر چیزی رو بهش می‌چسبونن تا حرف «خودشون» رو به کرسی بنشونن. همین اتفاق در مورد فوکو هم رخ داده. یکی از بدفهمی‌هایی که در مورد فوکو در ایران وجود داره، اینه که فوکو رو نظریه‌پرداز قدرت معرفی می‌کنن و چهره‌ای از فوکو به نمایش می‌ذارن که گویی او صرفاً یه اندیشمند سیاسی (به معنای رایج کلمه‌) ست. بعضی از جملات فوکو مثل "هر جا قدرت هست، مقاومت هم هست" و "قدرت، همه‌جا حضور دارد" به طور کلی سیاسی فهم میشه و تصور میشه که منظور فوکو از قدرت، قدرت حکومته و فوکو داره در مورد یه حکومت سیاسی مستبد و تمامیت‌خواه (توتالیتر) صحبت می‌کنه.

🗯 شاید یکی از راه‌های خوب برای فهم حرف‌های فوکو، این باشه که بدونیم فوکو چی «نمی‌گه». وقتی فوکو از مفهومی به اسم «قدرت» صحبت می‌کنه، منظورش چه چیزهایی «نیست»؟ محل تمرکز قدرت از نظر فوکو کجاست؟ آیا قدرت از نظر فوکو در حکومت‌ها، کمپانی‌های بزرگ مالی و ارادۀ افراد خاص متمرکز شده؟ آیا قدرت از نگاه فوکو، مثل نگاه برخی از مارکسیست‌ها در ساختار اجتماعی-اقتصادی خاصی قرار گرفته؟ توی مناظره‌ای که فوکو و چامسکی در سال 1971 دارن، بعد از این‌که چامسکی ایدئال‌های خودش رو توضیح میده که در جامعه نباید سرکوب، استبداد و زورگویی وجود داشته باشه، فوکو در بخشی از پاسخش میگه (نقل به مضمون) "اگر مناسبات قدرت نقد نشوند، این مناسبات بازتولید می‌شوند، حتی در جامعۀ ایدئال آقای چامسکی".

🗯 پس منظور فوکو از «قدرت» با معناهای رایج «قدرت» متفاوته. اون توی قطعه‌ای که توی کتاب «دانش/قدرت» اومده، نظریۀ سیاسی رایج رو این‌طور توضیح میده: "حق حاکمیت، قانون و ممنوعیت، یک نظام بازنمایی قدرت را به وجود آوردند که در دورۀ بعدی حول محور نظریه‌های حق بسط پیدا کرد: نظریۀ سیاسی هرگز از دغدغۀ فرد حاکم، فارغ نبوده است. این نظریه‌ها امروزه نیز خود را با مسئلۀ حق حاکمیت مشغول داشته‌اند". در ادامه، فوکو اندیشۀ سیاسی‌ای که مطلوب خودشه رو این‌طور توضیح میده: "آن‌چه به آن نیاز داریم فلسفۀ سیاسی‌ای است که حول محور مسائل حق حاکمیت، و در نتیجه مسائل قانون و ممنوعیت شکل نگرفته باشد. باید پادشاه را گردن زد: این کاری است که باید در نظریۀ سیاسی انجام دهیم".

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe

Comments

Be the first to add a comment