🇮🇷 رنگ

#مهدی_سلیمانیه

چسب پهن را گوشه‌ی شیشه می‌گذارم و می‌کشم. قطر شیشه را می‌روم. با دندان تکه‌ی آخرش را می‌برم. آن بیرون، از ساختمان روبرو، دارند از آسمان فیلم می‌گیرند. خوابگاه دانشجویان است. بلند بلند دارند با تلفن‌هایشان صحبت می‌کنند و گزارش لحظه به لحظه می‌دهند. یکی‌شان اما روی بالکن، با رکابی سفید، چمباتمه نشسته. سرش پایین است. پک‌هایی عمیق به سیگارش می‌زند. تمام شیشه‌ها را چسب می‌زنم. با هر چسب‌زدنی، خاطرات جنگ قبلی در ذهنم زنده می‌شود: موشکی‌های تهران، تعطیل شدن مدرسه، گونی‌های پر از خاک جلوی در مدرسه، کلاس‌های درس ِ تلویزیونی شده کلاس اول، بابا که مادر را پیچانده بود و رفته بود جنگ، مادر که دست من و خواهرم را گرفت و سوار اتوبوس کرد و رفت کرمانشاه که بابا را برگرداند، اتوبوس پر از سرباز به سمت کرمانشاه و فقط ما، مردم اثاث به دوش مضطرب، صدای خرد شدن شیشه با موشکی که به بیمارستان هزار تخت‌خوابی خورد و جیغ مادر، رد موشک، رد موشک، نصف شب و خاموش کردن چراغ‌ها و زیر پله و پناهگاه و .... تمام شیشه‌ها را ضربدری چسب می‌زنم. صدای انفجار بعدی دور نیست. این چسب زدن برای خرد نشدن شیشه در موج انفجار، خاطره‌ی کودکی است. یادگار جنگ قبلی..

بابا می‌گوید: «مهدی قلم‌موی کوچیکتر نداری؟» نصف شب است. ساعت دوازده و نیم. داریم اتاق خانه را دو تایی رنگ می‌زنیم. من دیوارها را می‌زنم، بابا چارچوب پنجره‌ها را. بابا سفید می‌زند، من سبز. مرتب آن بیرون صدایی شبیه موتور گازی می‌آید. پهباد است. و شلیک‌ها. غلتک را داخل رنگ می‌زنم و می‌چلانم و روی دیوار می‌گذارم. داریم خانه را زیباتر می‌کنیم. مدت‌ها بود که باید رنگ می‌شد. سبز. سفید. به آن تک مبل تخت‌خواب‌شویی فکر می‌کنم که در دیجیکالا دیده‌ام. کجا بگذاریم‌ش؟ برای مهمان... صدای انفجار... یادم باشد اسپری کردن آب روی برگ‌ گل‌ها یادم نرود.  

از صبح ده نفری را دلداری داده‌ام. خندانده‌ام. غالبا جوان‌ترها. اما غم دارم. غم، به بغض این روزهایم اضافه شده. چیزی پایش را روی سینه‌ام گذاشته. ترانه جدید شروین توی سرم تکرار می‌شود.. برای همای عزیز از هرات که از جمله‌ی فراوان پیام‌های احوالپرسی است، می‌نویسم: «می‌سازیم. به هر دو معنا. کاری که در این گوشه از دنیا، خوب آن را بلدیم. خودمان را. جهان‌مان را.»

چیزی در من، در ما، تسلیم نمی‌شود. چیزی در من، در ما، زمین‌گیر نمی‌شود. چیزی سمج. چیزی سخت. چیزی بغض‌دار اما لجوج. لجوج به ساختن. لجوج به زمین‌گیر نشدن. درست مثل بچه‌ای کتک‌خورده در کوچه، با لباس خاکی‌شده  و زانوی شلوار پاره و سوزش زانوی خراش افتاده و چشم‌های پر از اشک، که بلند شده، اشک چشم‌هایش و آب بینی راه افتاده‌اش را با پشت دست پاک کرده، اما از پشت پرده‌ی اشک، دندان‌هایش را به هم می‌فشارد. و مبارز می‌طلبد.

در من، در ما، چیزی تسلیم‌ناپذیر است. نه به این‌ها، نه به آن‌ها. چیزی لجوج و چسبیده به زنده‌گی. «شراب را بدهید»..

😀Ellinne

Comments

Be the first to add a comment